تبلیغات
❥⇜Dïąɓσℓïҡ Lσ√εŗş ♦Mσŗε Bℓσσđ✘ - خاطره ها:خاطره:|

                               ❥⇜Dïąɓσℓïҡ Lσ√εŗş ♦Mσŗε Bℓσσđ✘            

خاطره ها:خاطره:|
1394/06/2222:37  
سلاممم...این خاطره ی دیگست با عنوان خاطره..خیلی کوتاه بود میدونم..ولی دوست داشتم اینو بزارم..
برین بخونید امیدوارم خوشتون بیاد

جدا کننده متن, جدا کننده متن جدید, جدا کننده متن زیبا, انواع جدا کننده متن, عکس جدا کننده متن
کو:روکی روکی..
روکی سرشو از روی کتاب بلند کرد:چیه چیه؟؟
آزوسا:چیزه چیزه...
روکی:درست صحبت کنید بفهمم چی میگید
یوما:میشه..اون خاطره ای رو که گفتی بعدا براتون تعریف میکنم و الان بگی...؟؟
کو:دیگه نمیتونی از زیرش در بری
روکی:من شاید بخوام از بالاش در برم..که چی؟؟
آیاتو:بگو دیگه..
روکی:این صدای کی بود؟؟
کاناتو از پشت پرده:آیاتو...بود..
یوما:صدات از پشت پرده میاد یا من اینطوری میفکرم؟؟
لایتو از پشت یه پرده ی دیگه:تو اینجوری میفکری عزیزمم
کو:جدا؟؟
بعد پرده رو کتار زد و با رجی و سوبارو روبه رو شد..
روکی کتابشو کلااااا کنار گذاشت:اینجا چه خبره؟؟
رجی:اینا منو گرو گرفتن من نمیخواستم همچین کاری کنم..
کو:چه...کااااری؟؟!!
ایاتو:ما پشت این در وایسادیم تا اون خاطره رو بشنویم...
سوبارو:البته تا وقتی که دخترا نیستن..
ازوسا:حالا مگه چه خاطره ای هست که تو از گفتنش طفره میری؟؟
روکی»نچ...هیییییی...بیاید بتمرگین تا برتون بگم کچلم کردین شما...
بعد همه شیرجه زدن روی مبل و فرش و...دوسه نفرشونم اتفاقی روی هم افتادن..
روکی:یکی از دوستام تعریف می کرد که یک شب که داشت به خونه بر می گشته شهر تو جاده توکیو نزدیکای شوفه بوده که تصمیم میگیره از جاده قدیمی که با صفاتر بوده بیاد به خاطر همین مجبور بوده ک از وسط جنگل رد بشه!
دوستم ادامه این داستان ترسناک رو اینطوری تعریف کرد: من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی 20کیلومتر از جاده دور شده بودم که ناگهانی ماشینم خاموش شد و هرکاری کردم روشن نشد که نشد.
وسط های جنگل، داشت شب می شد، نم نم بارون هم گرفته بود. اومدم بیرون یکمی با موتور ماشی سر و کله زدم دیدم نه میبینم، نه از موتور ماشین چیزی سر در میارم ک بتونم درستش کنم!!!
راه افتادم تو دل جنگل، راست جاده خاکی رو کرفتم و مسیرم رو ادامه دادم. بدجوری داشت بارون میومد. با یه صدایی برگشتم، دیدم یه ماشین خیلی آرام وبی صدا بغل دستم وایساد. منم اصلا معطل نکردم و فورا پریدم تو ماشین! اینقدر خیس شده بودم که به فکر اینکه توی ماشینو نیگا کنم هم نبودم.
کو:یعنی این چه خری بوده ادم اول توی ماشین و نگاه میکنه بعد میره تو..
روکی:میشه مثل پیام تبلیغاتی نپری وسط؟؟
کاناتو:تدی...خیلی شبیه داستانای ترسناکه مگه نه؟؟
روکی:بله...حالا میزارین بگم؟؟
...سکوت...
روکی:وقتی روی صندلی عقب جا گرفتم، سرم رو آوردم بالا برای این که از راننده تشکر کنم ولی دیدم هیچ کسی پشت فرمون و صندلی جلو ماشین نیست که نیست!!! کم کم داشتم به خودم میمومدم که ماشین یهو همونطور بی صدا راه افتاد هنوز خودم رو جفت و جور نکرده بودم که تو یه نور رعدو برق دیدم یه پیچ جلو راهمون سبز شد! همه بدنم یخ کرده بود از ترس و سرما!!!
حتی نمیتونستم داد بزنم و ماشین هم همونطوری داشت می رفت وسط دره که تو ثانیه های آخر خودم رو به خدا اینقدر نزدیک دیدم که بابا بزرگ خدا بیامرزم اومد جلو چشمم قشنگ اشهد رو گفته بودم!!! تو ثانیه های آخر، یه دست از بیرون پنجره، اومد تو و فرمون رو پیچوند به سمت جاده من که هیچی نمیفهمیدم کلا داستانی شده بود عجیب !!!
ولی هر دفعه که ماشین به سمت دره یا کوه داشت می رفت ، همون دست میومد و فرمون رو به سمت جاده میپیچوند. از دور یه نوری رو دیدم و حتی یک ثانیه هم فکر نکردم !!! در ماشین رو باز کردم و خودم رو بیرون انداختم!!! اینقدر تند تند می دویدم که نفس نفس می زدم!!!
رسیدم به قهوه خونه و رفتم توی قهوه خونه و ولو شدم رو صندلی. بعد از اینکه به هوش اومدم جریان رو برای بقیه تعریف کردم. وقتی داستان تموم شد، تا چند لحظه همگی ساکت بودند یک دفعه در قهوه خونه باز شد و دو نفر خیس خیس اومدن تو.
یکی از اون دو نفر رو به دوستش داد زد: تارو تارو نگاه کن این همون اسکلیه  که وقتی ما داشتیم ماشین رو هل می دادیم سوار ماشین شده بود!!!
 سوبارو:چیش...همین؟؟..چه مسخره..خب میگفتن پیاده شو..چه کاریه..
بعد بلند شد و رفت
ایاتو:این مثلا ترسناک بود؟؟
روکی:اینم یه جور داستان ترسناک بود دیگه!!! امیدوارم خوشتون اومده باشه و اگه از این داستان ترسناک نترسیدید حداقل خندیده باشید!!!حالا بزارید من به کارم برسم..نقد وانتقاد رو تممومش کنید
یهو یه صدای جیییغ اومد ...بعد صدای پچ پچ...بعدم یهو در حموووم بااز شددد



و دخترا افتادن بیرون...
دخترا:آآآآآآآآآآییییییی اخخ...اووفف اایییفف اااههه
رجی:شما مگه نرفته بودین بیرووون؟؟
آیزاوا:ها؟؟اااا....اااااا...اااززز راهه...چیز...تونلی اوممدیم..
رنا:اگه تو پاتو روی من نمیزاشتی اینطوری نمیشددددد
صفورا:حالا مگه چیشد؟؟داستانش و گفت ماهم شنیدیم..
شو هم کنار پنجره خواب بود..
پایان این خاطره...
جدا کننده متن, جدا کننده متن جدید, جدا کننده متن زیبا, انواع جدا کننده متن, عکس جدا کننده متن

    
KANATO14 وزارت سحروجادو کــامـــنت()