تبلیغات
❥⇜Dïąɓσℓïҡ Lσ√εŗş ♦Mσŗε Bℓσσđ✘ - خاطره ها:ادامه ی داستان فال

                               ❥⇜Dïąɓσℓïҡ Lσ√εŗş ♦Mσŗε Bℓσσđ✘            

خاطره ها:ادامه ی داستان فال
1394/06/2613:08  
این ادامه ی همونه..آآآآ..اینو به درخواست می گذاشتم خودشم همه رو نوشته..
خودمم یه تغیرات کوچیکی توش دادم که شاید قابل توجه نباشه..
امیدوارم دوست داشته باشینش...!!
و راستی...نویسنده هایی که قصد پست گذاشتن دارن...
بیان توی وبلاگ به عنوان بازدید کننده صفحات جانبی رو بخونن بی زحمت..خیلی مهمه
اون قسمت"میخوام نویسنده بشم"رو میگم..
برو ادامه...نکنه انتظار داری اینجا بزارم؟؟
اخه کدوم خوناشام خری اینجا داستان میزاره؟؟
البته بلانسبت بچه های ما..
آ..راستی..یه داستان قشنگ راجب این موجودات ماورا دارم..خیلی دوست دارم شما هم بخونیدش..واقعا عمقا بخونی خیلی جالب میشه برات..یادم باشه بزارم..دیگه چی...همین ...خخخ برین بخونین..اذیتتون نمیکنم..^_-
نه نه وایسا وایسا..هههه .ببخشید...خواستم بگم..توی صفحات جانبی..داستان اسمش انگلیسی نوشته شده میدونید کدومه روش کلیک کنید تمام قسمت های مربوط به اون سری رو میاره..
خاطره ها هم توی بخش متفرقه هستن..و دفترخاطرات من..مرده ام هم توی بخش صفورا ساکاماکی اوچیها هستش..اون داستان زندگی خودمه که با  اسرار آمیخته شده..همه چیزای جالب و جادویی رو دوست دارن شااااید از خوندنش تعجب کنی..
.
.
.
.
.
.
حالا ازادی برو ادامه

آنجلیکا:خب خب خب....حالا نوبت کیه؟

کو:میشه واس(می)هم فال بگیری بی زحمت خانوم هنرمند؟!عایا؟

می:-_-  آآآآآآآآآآآآ.....باشه...

تنشی:چه  لوووووووووس!!!!!!!!

می:بیا و دختره خوبی باش-_-

آنجلیکا:خب بده بیاد ببینم....فنجونو میگم....

می فنجونشوداد به آنجلیکا و اون هم برعکسش کرد و بعد دوباره برگردوندش......برداشتش و با دقت نگاش کرد.....بعد گفت:توش یه اسم میبینم!!!! اسم یه پسر!

کو:اون چیه؟؟؟؟نه نه نه نه ینی اسمشه کیه....اون کیه؟منم؟؟؟؟آره اسم منه؟؟؟؟آره جون من؟؟؟؟

آنجلیکا:دختر ندیده-_-اسمش((آشگا...آشیگاوا.....ساکاکیبارا!!))اسمش است!!!چه اسم جالبی!!و....یه قلبم کنار اسمشه که توش یه تیره!!!

می داشت آروم آروم در میرفت که یوما یهو گفت:به کجا چنین شتابان سرکار خانم؟؟؟تشریف داشتید حالا.....مچتونو گرفتیم درمیرید؟

روکی:آآآآآآم اون کیه؟؟؟؟؟

می:آم خب....نمیدونم.....هه شاید اشتباهی شده....میدونین....من...چیزه.....

آیزاوا:اوااااااااا خاک به سرم تو دوس پسر داشتی؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!

که کو باز در این لحظه غش میکنه

یوما:اااااای باباااااااااااااااااااا

می:نه....نه بخدا...ینی اینکه خب....چیزه.....

که ناگهان یکی از ارواح آسمونی از یکی از کلیداش میاد بیرون((توجه کنید که اون یه پیشخدمته اسمشم هست-ویرگو-))و شروع میکنه به توضیح دادن....0-0:

اون ثرومت مند,زیبا,محترم,با شخصیت و قابل اعتماده.همچنین اون قدرتمنده و هنرهای مختلفی رو بلده....مانند این خانوم((و به صفورا اشاره میکنه))اون هم میتونه ظاهرش رو تغغیر بده...

اون به((می))علاقه زیادی داره و عاشقشه....اما ((می))به دلیل اتفاقی که8سال پیش؛هنگامی که می تنها((7))سالش می از اون و خانواده ی اون متنفره!!!

پدر اون پسر,اسمش هست((شیشیدو-ساکاکیبارا))که یک جراح مغز و اعصابه.....و 7 سال پیش,اون یک عمل جراحی رو روی پدر ((می))انجام داده بود.....((به اینجا که میرسه می بغض میکنه))اما به خاطر اشتباهی که در حین جراحی انجام داد,پدر((می))فوت کرد....!!مادر((می))میتونست از اون شکایت کنه,اما چون میدونست که پسر اون آقا به((می))علاقه زیادی داره,و اگر در آینده با((می))ازدواج کنه,کلی میتونه برای خانوادشون سودمند باشه,نخواست از پدر اون شکایت کنه و ارتباط خانوادشون رو با اون ها قطع کنه بنابراین بعد از این که پدر((می))درگذشت,مادر(می))حتی ذره ای هم پیگیر اشتباهی که توسط اون جراح در عمل جراحی صورت گرفته بود نشد....!!!!

و بعد از پدر((می))اون باز هم ازدواج کرد,به عبارتی دیگه((می))به خاطر اون جراحه که دارای یک پدر خوانده شد و پدرشو در7سالگی از دست داد.و اون جراح که اسمش((شیشیدو-ساکاکیبارا))بود که میشه پدر((آشگاوا-ساکاکیبارا))پسری که عاشق((می))هست,و((می))هم به دلیل اشتباه پدر آشیگاوا,نه تنها از اون بلکه از کل خانواده ی اونها متنفره!

پدر اون پسری که عاشق ((می))هستش,قاتل پدر ((می))هم هست.

اینجا که رسید می بغضش ترکید و سر ویرگو فریاد زد:((ساکت شو,اصلا کی به تو گفت بیای اینجا احمق؟))

آیاتو.:آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآه.....تو فحشم بلدی بدی؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!

بعد همه برگشتن چپ چپ زل زدن بهش.

یوما:پ ن پ,نه پ,فقط خودت بلدی.بی مزه.

می هم دوید و رفت به سمت درخروجی عمارت.صفورا میخواست بره پیشش که رجی گفت:اون الان به تنهایی نیاز داره.

می داشت با چشمای اشک آلود به طرف در خروجی عمارت میرفت,درو باز کرد و رفت توی حیاط,یه گوشه نشست و شروع کرد به گریه کردن,باران سختی داشت میبارید و می خیس آب شده بود!جایی نشسته بود که بارون بدجوری روش میبارید,یهو حس کرد دیگه خیس نمیشه...!!!سرشو بالا آورد و متوجه شد که یه کی یه چتر روش گرفته,صدای گرفته و غمناکی به آرومی زمزمه کرد:کسی مراقبت نبود خیس نشی الهه ی آبیه عشق...!!
می از صدایه آشنایی که شنیده بود وحشت کرد,؟آروم سرشو بالا آورد و با صدای لرزانی گفت:آشی...آشیگاوا....خودتی...؟؟؟؟!!!!!

 در کمال تعجب و ناباوری گفت:((خ.....خ.....خودتی؟.....آ...آشی....آشیگاوا؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!))

آشیگاوا این شکلی شده بود:

آشیگاوا:از کجا شناختیم؟این چهرم تکراریه؟!

می:هنوز صحبت نمیکرد.

آشیگاوا با لحن سوزناک و غمناکی گفت:آآآآآه....شنیدم اینجا دوستای خوبی پیدا کردی....

بعد یهو می رو میچسبونه به دیوار و یه دستشو میزاره یه طرفه می و با صدای بغض آلودی ادامه میده:

مگه....مگه نگفته به زمان احتیاج داری....داری بتونی پدرتو فراموش کنی,اون اشتباهو,اشتباه پدر لعنتی منو که اینطوری گند زد به همه چی؟((اینجا رو یه ذره داد زده بود))مگه....مگه نگفتی که بعد از اینکه به آرامش برسی میتونیم....میتونیم برای هم بشیم؟

می با لبخندی کم و بیش عصبانی و لحن متعجبی میگه:احمق....دیوونه....من فقط....من فقط15سالمه.....

 ...



ببخشید می هرکاری کردم اون عکسی که داده بودی نیومد توی پست -.-

نمیدونم میتونی عکسشو توی یکی از کامنت هات بدی بزارم؟؟

خب چطور بیود؟؟؟^_^

 


    
KANATO14 وزارت سحروجادو کــامـــنت()