تبلیغات
❥⇜Dïąɓσℓïҡ Lσ√εŗş ♦Mσŗε Bℓσσđ✘ - دعوای منو رجی

                               ❥⇜Dïąɓσℓïҡ Lσ√εŗş ♦Mσŗε Bℓσσđ✘            

دعوای منو رجی
1394/08/417:48  
سلام

امروز براتون یه داستان اوردم

این اولین داستانمه پس اگه بد بود معذرت میخوام

برین ادامه مطلب تا ببینین

اگه مشکلی داشتم توی نظرات بهم بگین که درستش کنم

فعلا...
یه روز آفتابی و خوب.....

من:چه روز خوبیه واسه کردن....مگه نه یویی

یویی:.....

ایاتو:باز تو زر زدی...

رجی:اروم باشین....دعوا کار بچه هاس،ماشاالاه شما اندازه خر شدین ولی هنوز دعوا میکنین!

ایاتو و من:چشم مامان!

کاناتو:اوه تدی....چه روز خوبیه...مگه نه؟

من:باز این دیوونه اومد

ایاتو:خخخخ

کاناتو:(با عصبانیت داد میزنه)خودتون دیوونه این...!

من:مامانی....

ایاتو:جانم؟

من:کوفت...

ایاتو:درد...

من:یویی میای بریم گردش؟

رجی:نه خیر،جایی نمیرین....باید درساتونو بخونین....

من:مامانی...حالا این دفعرو بزار بریم...

رجی:یه بار دیگه تو بگو مامانی....

من:مامانی....

رجی:لایتوووووو.....!

من:الفرار....

رجی:اگه دستم بهت برسه....

من:خدا اون روزو نیاره....

واییی...هنوز دنبالمه؟اخیییششش دیگه دنبالم نیس....

رجی:لایتووووو!

من:یا خدا....مثل اینکه این ول کن نیس.....

بقیه داستانو بعدا میزارم فعلا تو موقعیتش نیستم....

بای ب....

رجی:صبر کن ببینم کجا به این زودی...؟؟

من:یا حضرت کارل هاینز(ع)

فعلا من باید از اینجا جیم شم....بعدا میبینمتون...بای بای

    
cure twinkle کــامـــنت()