تبلیغات
❥⇜Dïąɓσℓïҡ Lσ√εŗş ♦Mσŗε Bℓσσđ✘ - داستان✿zikzin Love✿ "قسمت 2"

                               ❥⇜Dïąɓσℓïҡ Lσ√εŗş ♦Mσŗε Bℓσσđ✘            

داستان✿zikzin Love✿ "قسمت 2"
1394/08/1319:16  
سیلام

چطور مطورید??

بفرمایید اینم از
قسمت دوم

که دریا زحمتش و کشید و منم براتون گزاشتمش

خوب چرا وایستادید

زود باشید برید ادامه




ریجی:همراه من بیا

نیک:بله اقا...
ریجی:اینجاقانونهایی روباید رعایت کنید در غیر این صورت معاخضه میشید

نیک:بله اقای هانیز همه چیزو بهم توضیح دادن
 ریجی:خوبه ..اینجا اتاق شماست بهتره امروزر و به استراحت و تفریح بگزرونید از فردا کارتون شروع خواهد شد


نیک:ممنون...اخیش اشناشدن باهمچین خانواده ای خیلی خسته کننده بودخوب حالا.. کدوم بی سلیقه ای چیدمان اینجاروانجام داده (نیک به دروبرش نگاه میکنه)بایدخودم دست بکارشم(بعدازاتمام جابجایی نیک میپره روتختش)یوکاداخیلی خسته ام



بعداز۳ساعت نیک باصدای گفتوگوی دونفرازخواب بلندمیشه)
ریجی:سوبارو بهتره هرچه زودتر تصمیمت و بگیری
سوبارو:مشکلت با کار من چی
ریجی:کار تو امنیت خانواده رو به خطر میندازه
سوبارو:من نمیتونم درکت کنم
ریجی:همین که گفتم(ومیره)




نیک:هاهاهاااا صدای چی بود
سوبارو:من خودم درمورد زندگیم تصمیم میگیرم
 نیک:من اینجا قریبم بهتره برم کمی تو بازار اینجا بگردم هم تفریح وهم پیدا کردن
فروشگاه های خوب (نیک لباساشو میپوشه تابره بیرون)
نیک:اوو سلام سوبارو..چراکمی مردد بنظرمیرسید مشکلی هست کمکی میتونم انجام بدم

 سوبارو:سلام....چیزی نیست که بتونی انجام بدی سر دوراهی موندم
استعدادم یاعلاقه ام

نیک:(میشینه کنارسوبارو)منم همچین مشکلی داشتم


نیک:اگه به کاری علاقه داشته باشی میتونی باجون و دل در مقابل موانعش ایستادگی کنی درواقع برای انجام دادن کاری بایدبهش ایمان داشته باشی تا به سمتش حرکت کنی علاقه هم مثل ایمان عمل میکنه و باعث پیشرفت میشه زمانی که در کاری استعدادهست اما شوقی وجود نداره سعی هم نمیکنی تاچیزای بیشتری توی اون راه یادبگیری ..میبخشید سرتو درد آوردم خداحافظ
 سوبارو:کجا میری
نیک:(لبخندی میزنه و میگه )برای تفریح میرم تا فرصت هست بایداستفاده کرد




نیک:هوای آزادبزن بریم ...تاکسی...آسمون همون آسمونه پاک؛زیبا؛نشاط آور..او غذای تایوانی سوگویییییی(نیک میره تویه رستوران تایوانی تا غذای تایوانی بخوره)گارسون :بله خانوم چی میل دارید نیک:غذای مخصوص و سنتی تایوانی لطفا من تازه به اینجا مهاجرت کردم گارسون:خوش اومدید انتخاب غذا رو لطفابه ما بسبارید(گارسون غذاها رو میاره نیکم عینهو دیو میخوره )نیک:اوهوی نویسنده بی ادب من:خو راست میگم یتیکه مار ماهی به من ندادی نیک:وای نگوبازم دلم میخواد من:نچ نچ)(خلاصه نی غذاشو میخوره صورت حسابو انجام میده و میره بیرون)اوه..فروشگاه لبنیا..خوبه عجب شیراش مخلوط آب نداره.......ًوای چقدبازار بزرگی بود پدر پاهام در اومد‌ اینجا کجاس ...من..کجام..واییی..گم شدم


  (هواتاریک شده بود و نیک نمیدونست کجاس)نیک:خدایا..کمک..من کجام (یکدفه یکی از پشت دستش و میزاره روشونش)
هی گم شدی بیا باهم برگردیم
 نیک:جیقققق...تو...توکی هستی
 سوبارو:(اروم کلاهشو میده بالا)سرو صدا نکن منم
 نیک:سوبارو کون...
سوبارو:هیس بیابریم..
نیک:ااا باشه .خیلی ممنون نمیدونستم بایدکجا برم
 سوبارو:حالا بی حساب شدیم
 نیک:وای..اون..ژاکتر و(میپره توفروشگاه)
سوبارو:اوهوی کجا وایسا.



نیک:خیلی نازه این چنده خانوم
 فروشنده:قبلا فروش رفته نیک:مگه میشه نگو که تکه
 فروشنده:متاسفانه
 نیک:من حاظرم دوبرابرپول بدم
 فروشنده:بهتره با خریدار صحبت کنید
 نیک: اااباشه کو کجاس
 فروشنده:اونجا تو قسمت پورونیک:ممنون...
سوبارو:هی بیابریم فقط بخاطر یه ژاکت
 نیک:تومیتونی بری.ً..میبخشید اقا(نیک دستشو میزاره روشونه اون فرد و..)..اا(چشماشو میماله)اااتو.....اینجا
 اون فرد:خواب میبینم
 نیک:کو....کونننننن
 کو:نیک(میپره نیکو بقل میکنه )امونکوچان خیلی وقته ندیمت (نیک کو از خودش جدا میکنه)هوی دیگه به من دست نزن
 سوبارو:

کو چشمش به سوبارو میوفته)کو:سوبارو..تو با این اینجا چیکار میکنی نیک:به شما ربتی نداره کو:اوی سوبارو تو...(سوبارو هرفش وقطع میکنه)سوبارو:فقط یه کارمند برای خونه ی ساکاماکیا منم موظفم بدونم کارمندم تو ساعت کاری کجاس نیک:شماهمو میشناسین سوبارو:کاش نمیشناختیمکو:اره...توکارمند اینایی بهتره استفابدی (دست نیکو میگیره)بیابریم نیک:ولم کن دلیلی ندارم باتو جایی بیام کو:(یک لبخندمرموزانه میزنه)اصلا تغیرنکردی ...میبینت امونکوچان نیک:من دوست ندارم ببینمتایش...کو:مطمعنی (یه نگا ه به سوبارو میندازه)


این داستان ادامه دارد




خوب چطور بود


نظرررررررر



    
..::Sakamaki Subaru::.. کــامـــنت()      


نمایش نظرات 1 تا 30

نمایش نظرات 1 تا 30