تبلیغات
❥⇜Dïąɓσℓïҡ Lσ√εŗş ♦Mσŗε Bℓσσđ✘ - (Lovers of evil ☪ More blood (1❤

                               ❥⇜Dïąɓσℓïҡ Lσ√εŗş ♦Mσŗε Bℓσσđ✘            

(Lovers of evil ☪ More blood (1❤
1394/04/2617:49  
فانتزی,شکلک,شیک,شاد,قشنگ,خشگل,زیبا,باحال,دخترونه,وبلاگنویسی,کامنتگزاری,پست گذاشتن,کوچک,سایز کوچک,ریزه میزه,بامزهمن میخوام یه داستان بنویسم نمیدونم چطوری شروع کنم اما خب ....فانتزی,شکلک,شیک,شاد,قشنگ,خشگل,زیبا,باحال,دخترونه,وبلاگنویسی,کامنتگزاری,پست گذاشتن,کوچک,سایز کوچک,ریزه میزه,بامزه
فانتزی,شکلک,شیک,شاد,قشنگ,خشگل,زیبا,باحال,دخترونه,وبلاگنویسی,کامنتگزاری,پست گذاشتن,کوچک,سایز کوچک,ریزه میزه,بامزههرکی میخواد تو داستان باشه بگه ...فانتزی,شکلک,شیک,شاد,قشنگ,خشگل,زیبا,باحال,دخترونه,وبلاگنویسی,کامنتگزاری,پست گذاشتن,کوچک,سایز کوچک,ریزه میزه,بامزه
فانتزی,شکلک,شیک,شاد,قشنگ,خشگل,زیبا,باحال,دخترونه,وبلاگنویسی,کامنتگزاری,پست گذاشتن,کوچک,سایز کوچک,ریزه میزه,بامزهاگه تایید شد ادامشو مینویسم...فانتزی,شکلک,شیک,شاد,قشنگ,خشگل,زیبا,باحال,دخترونه,وبلاگنویسی,کامنتگزاری,پست گذاشتن,کوچک,سایز کوچک,ریزه میزه,بامزه
فانتزی,شکلک,شیک,شاد,قشنگ,خشگل,زیبا,باحال,دخترونه,وبلاگنویسی,کامنتگزاری,پست گذاشتن,کوچک,سایز کوچک,ریزه میزه,بامزهژانر:طنز_ماجراحویی_خانوادگی_منحرفی_عاشقونه...فانتزی,شکلک,شیک,شاد,قشنگ,خشگل,زیبا,باحال,دخترونه,وبلاگنویسی,کامنتگزاری,پست گذاشتن,کوچک,سایز کوچک,ریزه میزه,بامزه
فانتزی,شکلک,شیک,شاد,قشنگ,خشگل,زیبا,باحال,دخترونه,وبلاگنویسی,کامنتگزاری,پست گذاشتن,کوچک,سایز کوچک,ریزه میزه,بامزهشخصیت ها:ایاتو_لایتو_کاناتو_شو_رجی_سوبارو_روکی_کو_یوما_ازوسا_صفورا(خودم)کسی دیگه هم میخواد بیادفانتزی,شکلک,شیک,شاد,قشنگ,خشگل,زیبا,باحال,دخترونه,وبلاگنویسی,کامنتگزاری,پست گذاشتن,کوچک,سایز کوچک,ریزه میزه,بامزه
فانتزی,شکلک,شیک,شاد,قشنگ,خشگل,زیبا,باحال,دخترونه,وبلاگنویسی,کامنتگزاری,پست گذاشتن,کوچک,سایز کوچک,ریزه میزه,بامزهو بگه میخواد نقش مثبت باشه یا منفی..فانتزی,شکلک,شیک,شاد,قشنگ,خشگل,زیبا,باحال,دخترونه,وبلاگنویسی,کامنتگزاری,پست گذاشتن,کوچک,سایز کوچک,ریزه میزه,بامزه
من خودم شیطونم یکم وویی 
در ژاپن توی شهر توکیو چندتا خونآشام شر وشیطون زندگی میکردن
12 تا برادر و یه دختر به اسم صفورا اوچیها
یه روز کو و ایاتو و لایتو و یوما تصمیم گرفتن برن بیرون..توی راه یه دختر دیدن که خیلی زخمی شده بود
اونو اوردن خونه..
لایتو:پس چرا بههوش نمیاد؟؟
یوما:نمیبنی انسانه؟؟زخمی هم شده چطوری بهوش بیاد؟؟
صفورا:باید...باید اب بریزیم روش
رجی:نچ..
صفورا:پس چی؟؟
رجی:باید زخمشو بشورید بعد پانسمان کنید اینطوری زودتر خوب میشه...
سوبارو:سرشو چیکار کنیم؟؟
***********
چندساعت قبل حادثه
اسکارلت:کممممک 
یویی:قول بده دیگه اذیتم نکنی منم تورو میارم بالا
اسکارلت:باشه باشه قول میدم...
یویی خواست دستشو بکشه و بیارتش بالا اما چون سنگین بود دستشون از هم جدا شد
اسکارلت افتاد زمین یویی خواست خودشو برسونه که دیر شده بود برحسب اتفاق پاهاش گیر کرد و از پنجره افتاد روی درخت بعدم خورد زمین
بیشترین جایی که اسیب دیده بود سرش بود اون کاملا حافظه شو از دست داد
بعد اون چعارتا پسر اونو دیدن اما اسکارلت رو نه...
************
زمان حال:
بعد از اینکه یویی رو مداوا کردن بعد 10 دیقه به هوش اومد
یویی:ا...اخ..
رجی:تکون نخور
یویی از ترس به هرزحمتی بود چشماشو باز کرد
خواست جیغ بکشه اما توانش رو نداشت
رجی:اروم باش تو در امانی..میتونی روی پاهات وایسی؟؟
یویی:تقریــ...با
رجی:پس دنبالم بیا..
صفورا:من برم ببینم چرا اینقدر طولش داد
موقع رفتن به سمت در دستشو گذاشت رو دستگیره که درو باز کنه اما رجی سریع تر درو بازکرد و باعث شد صفورا به سمت رجی هدایت بشه و بخورن به هم دیگه
صفورا:هوووووی
رجی:نچ نچ نچ نچ نچ
کو:بهوش اومد؟؟
یکدفعه یویی پاهاش سست شد و با زانو هاش زمین خورد
ایاتو دوید طرفش و اونو بلند کرد بعد روی مبل گذاشت
لایتو:اسمت چیه؟؟
یویی:اسمم؟؟
وادامه داد:اسمم چیه؟؟من...اسمم...اسمم رو یادم نمیاد
یوما:چیش...یعنی چی؟؟
کو:اخه مگه داریم...مگه میشه؟؟
رجی:سرش به شدت ضربه خورده ممکنه حافظه شو از دست داده باشه
یویی:ن..نه...
گریه اش گرفته بود خیلی دلش میخواست بدونه کیه..
روکی:ممکنه حل کردن جدول بهت کمک کنه حافظه تو تا حدودی به دست بیاری چون چیز زیادی از دست ندادی فقط بخشی از خاطراتت فراموش شده
{اوخی روکی همیشه امیدمیده)
خلاصه تصمیم گرفت تا وقتی همه چی یادش بیاد پیش اونا بمونه
فانتزی,شکلک,شیک,شاد,قشنگ,خشگل,زیبا,باحال,دخترونه,وبلاگنویسی,کامنتگزاری,پست گذاشتن,کوچک,سایز کوچک,ریزه میزه,بامزهبقیه داستان رو از زبان یویی بشنویدفانتزی,شکلک,شیک,شاد,قشنگ,خشگل,زیبا,باحال,دخترونه,وبلاگنویسی,کامنتگزاری,پست گذاشتن,کوچک,سایز کوچک,ریزه میزه,بامزه
یه هفته گذشته بود و زخم هامم خوب شده بودن و رجی گذاشت به سیاه و سفید وقرمز وابی و خلاصه همه چی دست بزنم
برامم یه اسم انتخاب کردن یوری ازش خوشم میاد به نظر اشناس ..اره دیگه  تقریبا همه چی دستم اومده اینکه چطوری میتونم با چندتا خون اشام زندگی کنم
کو خیلی لطف داشت که همه چی رو خیلی اروم و واضح به من گفت
فانتزی,شکلک,شیک,شاد,قشنگ,خشگل,زیبا,باحال,دخترونه,وبلاگنویسی,کامنتگزاری,پست گذاشتن,کوچک,سایز کوچک,ریزه میزه,بامزهفانتزی,شکلک,شیک,شاد,قشنگ,خشگل,زیبا,باحال,دخترونه,وبلاگنویسی,کامنتگزاری,پست گذاشتن,کوچک,سایز کوچک,ریزه میزه,بامزهفانتزی,شکلک,شیک,شاد,قشنگ,خشگل,زیبا,باحال,دخترونه,وبلاگنویسی,کامنتگزاری,پست گذاشتن,کوچک,سایز کوچک,ریزه میزه,بامزهفانتزی,شکلک,شیک,شاد,قشنگ,خشگل,زیبا,باحال,دخترونه,وبلاگنویسی,کامنتگزاری,پست گذاشتن,کوچک,سایز کوچک,ریزه میزه,بامزهفانتزی,شکلک,شیک,شاد,قشنگ,خشگل,زیبا,باحال,دخترونه,وبلاگنویسی,کامنتگزاری,پست گذاشتن,کوچک,سایز کوچک,ریزه میزه,بامزه(چون طولانیه فرض کنیم تا اینجا خوندین)علامتفانتزی,شکلک,شیک,شاد,قشنگ,خشگل,زیبا,باحال,دخترونه,وبلاگنویسی,کامنتگزاری,پست گذاشتن,کوچک,سایز کوچک,ریزه میزه,بامزهفانتزی,شکلک,شیک,شاد,قشنگ,خشگل,زیبا,باحال,دخترونه,وبلاگنویسی,کامنتگزاری,پست گذاشتن,کوچک,سایز کوچک,ریزه میزه,بامزهفانتزی,شکلک,شیک,شاد,قشنگ,خشگل,زیبا,باحال,دخترونه,وبلاگنویسی,کامنتگزاری,پست گذاشتن,کوچک,سایز کوچک,ریزه میزه,بامزهفانتزی,شکلک,شیک,شاد,قشنگ,خشگل,زیبا,باحال,دخترونه,وبلاگنویسی,کامنتگزاری,پست گذاشتن,کوچک,سایز کوچک,ریزه میزه,بامزهفانتزی,شکلک,شیک,شاد,قشنگ,خشگل,زیبا,باحال,دخترونه,وبلاگنویسی,کامنتگزاری,پست گذاشتن,کوچک,سایز کوچک,ریزه میزه,بامزه
یویی چطوری فهمید اونا خون اشام هستن؟؟
یویی:من اینجا چیکار مکینم؟؟چرا پیش شما هستم؟؟واسه چی اینجام؟؟شما کی هستین؟؟
کو پرید وسط و چند نفرو کنار زد و خیلی ریلکس و اروم
(درواقع مثل برق همه چی رو ختم به خیر کرد شونه های یویی رو گرفت و گفت ما خون آشامیم)
یویی هم در همون حال غشیدخخخخ امان از دست کو
بریم ببینیم این دیوونه ها چیکار میکنن
یوما یکم بپیچ به چپ
یوما:خوبه؟؟
یکم دیگه
یوما:حالاچی؟؟
روکی:بابا مرض ..خوب باشه خودم میگم خوبه کم سوال بپرس دارم گیج میشم..برو راست حالا اره بزار زمین
یوما:کمر درد گرفتم
صفورا:خب مجبوری بگیری؟؟ولش کن هههههه
یوما مرض برو خدارو شکر کن کمرم درد گرفت
صفورا:باشه....خدااااااارو شکر دی
رجی:خیر سرت چجور خون اشامی هستی تازه یکی دوتای دیگه هم مونده
ایاتو:گیر نده دیگه رجی به لایتو بگو مبلا رو جابه جا کنه
بهد لایتو وکاناتو داشتن یه مبل رو باهم جابه جا میکردن در حالی که شو روش خوابیده بود:/
لایتو:بلند شو شو(شو ی اولی عمله شوی دومی اسمه)
کاناتو:تو چطور خون اشامی هستی که نمیتونی یه مبل جابه جا کنی؟؟
شو:همین الان نشون دادی که ضعیفی
کاناتو:نه بابا کی گفته؟؟بریم بعدی لایتو...وایسا اگه راست میگی خودت بیا جا به جا کن مگه تو خون اشام نیستی؟
شو:هستم ولی زورم مثله تو زیاد نیست
ازوسا:رسما داره خرت میکنه کانی 
کاناتو:فکر کردی خودم نفهمیدم؟؟
شو:چه حرفا...این خودش خر هست چطوری خرش کنم؟؟
کاناتو:شوووووووووووووووووووووووو
شو:بابا دو دیقه رفتم بخوابم
هندز فری شو توی گوشش جابه جاکرد ودر عین حال بلند شد چشماشو تقریبا بست دستاشو کرد تو جیبش و راه افتاد
یویی:تو از خوابیدن سیر نمیشی؟؟
رجی عینکش رو جا به جا کرد و بایه حرکت شتاب زده گفت: کـــــــــــــررم پاتو نزار روش شووووو
شو با ترس:کــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو؟؟
بعد عین برق پرید
رجی:حالا که خوابت پرید بیا کمک کن خخخخ
چند نفر زدن زیر خنده...

این قسمت تمومید 
پدرم دستام دراومد
چطور بودنظرتون رو بگید اینم بگین از 1 تا 10 چند میدین؟؟
واینک هخوب شروع کردم؟؟
میخواید توی داستان باشید؟؟
کجاش رو تغیر بدم؟؟
اینارو جواب بدین بدرووود وووییی دستامممم
الان ساعت1:36 دیقه اس:/
لطفا بی رو دوایتس جواب همه رو بدین ممنون من برم بمیرم


    
KANATO14 وزارت سحروجادو کــامـــنت()      


نمایش نظرات 1 تا 30

نمایش نظرات 1 تا 30