تبلیغات
❥⇜Dïąɓσℓïҡ Lσ√εŗş ♦Mσŗε Bℓσσđ✘ - داستان✿zikzin Love✿ "قسمت 4"

                               ❥⇜Dïąɓσℓïҡ Lσ√εŗş ♦Mσŗε Bℓσσđ✘            

داستان✿zikzin Love✿ "قسمت 4"
1394/09/716:14  
سلام سلام سلام

اینم از قسمت چهارم
:خیلی عذرمیخوام ریجی :فکرکنم قوانین رویادتون رفته خانم بخاطراین مسله ازحوقوقتون کسرخواهدشدنیک:بله اقاهرطورشمابگین ریجی:خوبه ...وتوکاناتوبامن بیاکاناتو:تلافی میکنم (هردوازاشپزخونه رفتنبیرون)سوبارو:حالتون خوبه نیک:ممنون خوبم (نیک درحالی که اینوگفت ازکنارسوباروردشودورفت بیرون ......نیک توراهروباخودش میگفت)

یک:بایدبیشترمواظب باشم دیگه نبایدهمچین اتفاقی بیافته فراداهالووینه وکلی کاردارم ..(نیک همینطورداشت راه میرفت که یکی ازلباسش گرفت)میلان:خانم.....معلم...(نیکبرمیگرده)نیک:میلان عزیزمتوچراهنوزبیداری میلان:من..خوابم نمیبره دلم برای مامانیم تنگ شده نیک:مادرت کجاست میلان:مامانوازخونه انداختن بیرون (نیک میلانوبقل میکنه)نیک:عزیزم گریه نکن میلان:دلم خیلی براش تنگ شدهنیک:میخوای مامانتوببینی میلان:اماچطوری نیک:بامن بیا.......خوب حالابه ماه نگاه کن میلان:پس کوش نیک:قشنگ دقت کن توقلبت مامانیروصداکن (اوموایتاکایی یک وردکه نیک گفت)میلان:...مامانی ..نیک:میلان ...(میلان روبه نیک برمیگرده)میلان بله نیک:هیچوقت ازیادنبرتوتنهانیستی هرزمان دلتنگ کسی بودی فقط لازمه ازاعماق قلبت اون فردوصداکنی دنیاهنوزم زیباست زیباست اگرلبخندبزنی شادباش تاخوبی های دنیا شادت کنه میلان:من قول میدم همیشه بخندمنیک:عالیهقورقورقور...قورنیک:صدای چی ...میلان:قورباقه قور قورنیک:فکرکردم عموریکترته(هردوی اونهاازته قلب میخندیدن درحالی که سوبارو نظاره گرشون بود)سوبارو:خیلی وقت بودازته دلن نخندیده بود...ازاین همه ظلمی که جلوچشم میشه ونمیتونم کاری کنم متنفرم

نیک:خوب دیگه وقت میلان:لالا(میلان دست نیکومیگیره)میلان:اونی چان میشه براملالایی بگی .نیک:توبه من گفتی اونی چان ....میلان:اره دلت نمیخواد بگم...نیک:البته که میخوام بیابریم...ً..(درهمون لحضه توی حیاط پشتی عمارت تقدیردونفرداشت رقم میخورد)لایتو:حتی اگه ذره ای هم بهم نزدیک نشی حتی اگه بهم محل ندی بازم ولت نمیکنم صفورا:دیگه نزدیکم نیا کنه لایتو:که اینطورباشه ...من کنه هستم دیگه .ًصفورا:چیزنه منظورم ...گیرسپیچ بود..نه ...منظورم...لایتو:(دست صفورارومیگیره)حتی نمیتونی لحضه ای ناراحتیموببینی صفورا:نخیرم اصلا برام مهم نیست بروبدرک..ولم کن..لایتو:هیس هیس ساکتشو....اگه برات مهم نیستم چراهنوزکنارمی چراهروقت دروبرت نیستم. نگرانمی چرابامن اینکارومیکنی اون قرورلعنتی توبزارکنار...دیگه خسته شدم ازاینکه ساکت موندم (اشک توچشمای لایتوحلقه زده بود)(صفورادستشواروم میزاره روشونهلایتو)صفورا :لایتو...من...احساسی...که بهت دارم رونمیشه توی یک جمله توصیف کرداما..اگه اینطور..بهت ثابت میشه ....دوستدارم کنه لایتو:چی

فورا:چی خوب ؟!لایتو:این دیگه خیلی ناگهانی بود(بعددستشومیندازه دورگردن صفورا)خوب زودترمیگفتی(دستشومیزاره روصورتش)صفوراعاشقتمهیچوقت ترکت نمیکنم درسته مانزدیک هم نیستیم امادوروحیم دریک بدن (صفورالایتوروحول میده)صفورا:اهوی چیکارمیکنی فظایی چشم دریده لایتو:اإه چراصحنه روخراب میکنی بیچ چان صفورا:چش سفیددیگه یه مترم نزدیک من نمیایی هالایتو:باشه حالایه کچولوصفورا:نه...(بلندمیشه میدو)لایتو:وایسا...یه کچولوبیچ چان صفورا:گفتم نه...لایتو:چرا...مسابقه دو قبول نیست وایسا

نیک:وایییی کلی کارریخته سرم۱۰۰۰تاتاکاکیا۲۰۰۰تابلوبری ۲۰۰۰نودل چینی ۱۰۰۰تارتویی۱۰۰۰تامرغ سوخاری و....وایخوب بهتره موادغذایی روبردارم ...اااشوکونتویخچال چیکارمیکنی شو:اومدم اب بوخورم همینجاخوابیدم شب خیلی گرم بودراستی سوس مخصوص غذاهاتم ریخت نیک:نهههههه(نیک نشسته بودمیزدتوسرخودش)وای حالاچیکارکنم میلان:خانم معلم کمک میخوایین نیک:شمامیتونین کمکم کنیدمیسان:فقط بخاطرمیلان

(نیک میپره بچه هارومحکم بقل میکنه )ممنونم کانامه:له شدم .مابایدچیکارکنیم نیک:میسان:ازپیازپوست کندن متنفرم ....کانامه:من ازهمون اول توافق میکنم کارخونه روخودزنمبایدتنهاانجام بده میسان:دروغ نگوهمچین خونروگردگیری میکنی براش عینوالماس برق بزنه کانامه:نخیرم ..اصلابه توچه نیک ومیلان:کانامه:نخندین ....(پس ازاتمامکار)کانامه:ای ای ای خوابم میادنیک:ممنون...وای تمام بدنم بی حس شده دارم میمیر م میسان:چشام درامد...چقدپیاززاشزیادبودفکرکنم مال تمام پیازفروشیهای توکیوبود

نیک:حالاوقت تاذین کاپ کیکاومیک شکل هاست کافی هارم بایدتاذین کنمریجی:بچه هابایداماده شید...کانامه میلان ومیسان:بله عموریجی:خانم سوگیون فقط۲ساعت وقت داریدنیک:بله الان تموممیشه .....خب یه زروتوت فرنگی ...نعنا....(پس ازدوساعت)شداخیش بهتربرم استراحت کنم.....(درحالیکه نیک داشت تواتاقش استراحت میکردهمه جشن داشتن آماده میشدن)اتاق ریجی وتنشی:تنشی:الان جشن شروع میشه اونکتابومیزاری کناریانه ریجی:باشه عزیزم ..اوه چقداین لباس بهت میاد..تنشی:چی گفتی...وایساببینم تب نداری ...سرتم که سالمه ...ریجی:من خوبم ..انقدنگران نباش اتاق کاناتو:تدی ...عزیزم ...بیابرات پاپیون ببندم ...تدی:®_®کناتو:نکنه باهام قهری که برات روژلب نگرفتم(خداشفابده)لایتو:اوی بیچ چان بجای زاق سیاه چوب زدن بگواین مدل موبهم میاد نویسنده:من کارم اینه نوشتن براساس دیدن نخیرچه فکری الان مثل خودتوشکل janggunsokخواستی بکنی الایتو :إه زدحال ..حالایه قلم میگره دستش. هی مینویسه انگارشاهکارکردهنوانگارشاهکارکردلایتوچراعینهودودکش شدی 

اتاق شو:..........مشترک موردنظرنیست توحموم:شوووو......نخیرتودستشویی:اهم اهم شوسانن....نخیراشپزخانه:....نخیرمحوشدهتوحوض چیکارمیکنی شو:zzzzZاتاق ایاتووبچه ها:ایاتو:میسان پدرسوخته بیاپایین ازروکمدمیسان:نمیام ..من کت نمیپوشم ایاتو:یه کاری نکن به زوربکشونمت پایینمیلان:بابایی موهاموببندایاتو:خخ منکه بلدنیستم همینجوری قشنگه کانامه:اهوی میسان اگه کت بپوشی دخترابیشترتحویلت میگیرن ازمن گفتن بودمیسان:توروجون منکانامه:به جون کارل هانیزراست میگم میسان:باشه...ایاتو:عجببچه مگه جون پدرمن کشکه کانامه :کشک که فراوونه بابا

اتاق ایاتو وسه قلوها:ایاتو:بچه ازروکمدبیاپایین لباساتو بپوش میسان:منکتوشلوارنمیپوشم ایاتو:به زورمیکنم تنتابیاپایین میسان:نمیخوااااام میلان:باباموهاموبباف ایاتو:منکه بلدنیستم چیزه همینجوری خوبه تاجتم بزارافرین عینو میلان:پس دومادکو ایاتو:رفته گل بچینه .....کانامه :ببین به نعفته دختراازپسرای شیک مجلسی خوششون میادمیسان :جون منراست میگی کانامه:به جون کارل ایاتو:پدرسوخته به جون پدربزرگت قسم میخوری کانامه:إه نکن اینکاروچرابه خودت فش میدی پدرم

(درحالی که نیک تواتاقشدرحال استراحت بود)تنشی:(تق تق)(نیک دراتاقوبازمیکنه)نیک:اوه خانم بامنکاری داشتینتنشی:لطفااین لباسارو ببراتاق سوباروکون نیک:باشه ...تنشی:ممنون درضمن توهم میتونی به جشن هالوین مابیای خداحافظ نیک:من.....[تابه حال هالوین روبایه خانواده نبودم]....(نیک دراتاق سوبارورومیزنه)سوباروکون ...میبخشیدسوباروکون لباستونو اوردم ..نیستش ام صدایچی ...گشیشوجاگذاشته ...(گوشی سوبارو بهصدادراومد)شایدخودش باشه ...ام شایدم نه (سوبارودراستیج باشگاه اکروبات بازان)سوبارو:همجادنبالش ببینین صدای زنگ گوشی ازکجامیاد نیکالوبفرماییدشماباهمراه اقای ساکاماکی سوباروتماس ایشون گوشیشون روجاگذاشتن سوبارو:نیک تویی ببین من توی باشگاه اکروبات بازان هستم هرچه زودترخودتوبرسون مدیربرنامه:تا۲ساعت دیگه کنسرت شروع میشه سوبارو:من بایدبرم ..زودبیاسعی کن ریجی چیزی نفهمه نیک:اما من ...اخه الو الو..

    
..::Sakamaki Subaru::.. کــامـــنت()      


نمایش نظرات 1 تا 30

نمایش نظرات 1 تا 30