تبلیغات
❥⇜Dïąɓσℓïҡ Lσ√εŗş ♦Mσŗε Bℓσσđ✘ - (Lovers of evil ☪More blood (2❤

                               ❥⇜Dïąɓσℓïҡ Lσ√εŗş ♦Mσŗε Bℓσσđ✘            

(Lovers of evil ☪More blood (2❤
1394/04/2814:33  
شکلک سایز کوچک,شکلک ریزه میزه,شکلک وبلاگ نویسی,شکلک های فانتزیکنیچیوا به همگی ..قسمت دوم عاشقان شیطانی خون بیشترو اوردمشکلک سایز کوچک,شکلک ریزه میزه,شکلک وبلاگ نویسی,شکلک های فانتزی
شکلک سایز کوچک,شکلک ریزه میزه,شکلک وبلاگ نویسی,شکلک های فانتزیتاحالا اسمش رو نخونده بودی نه؟؟شکلک سایز کوچک,شکلک ریزه میزه,شکلک وبلاگ نویسی,شکلک های فانتزی
شکلک سایز کوچک,شکلک ریزه میزه,شکلک وبلاگ نویسی,شکلک های فانتزیبگذریم..خوب هستین؟؟چیکار میکنین؟؟شکلک سایز کوچک,شکلک ریزه میزه,شکلک وبلاگ نویسی,شکلک های فانتزی
شکلک سایز کوچک,شکلک ریزه میزه,شکلک وبلاگ نویسی,شکلک های فانتزیمنم میسازم دیگه..هوووف..سعی میکنم تو پستای داستان زیاد زر نزنم شکلک سایز کوچک,شکلک ریزه میزه,شکلک وبلاگ نویسی,شکلک های فانتزی
شکلک سایز کوچک,شکلک ریزه میزه,شکلک وبلاگ نویسی,شکلک های فانتزیفقط موندم پست بعدی رو چی بزارم؟؟عکس فیلم مطلب؟؟از کی از چی بزارم؟؟شکلک سایز کوچک,شکلک ریزه میزه,شکلک وبلاگ نویسی,شکلک های فانتزی
شکلک سایز کوچک,شکلک ریزه میزه,شکلک وبلاگ نویسی,شکلک های فانتزیوووی تا یادم نرفته اینم بگم چندتا شخصیت به داستان اضافه شدهشکلک سایز کوچک,شکلک ریزه میزه,شکلک وبلاگ نویسی,شکلک های فانتزی
شکلک سایز کوچک,شکلک ریزه میزه,شکلک وبلاگ نویسی,شکلک های فانتزیکه بعدا پروفیلشون رو میزارم...فقط فرم پست داستان قبلیه رو پر کنید بی زحمت هههشکلک سایز کوچک,شکلک ریزه میزه,شکلک وبلاگ نویسی,شکلک های فانتزی
شکلک سایز کوچک,شکلک ریزه میزه,شکلک وبلاگ نویسی,شکلک های فانتزیبله از اتاق فرمان دارن اشاره میکنن زیاد حرف زدم برین ادامــــــــــهشکلک سایز کوچک,شکلک ریزه میزه,شکلک وبلاگ نویسی,شکلک های فانتزی


صفورا:بابا ..من یه دوست دارم که خیلی دوست داره تبدیل به خون اشام بشه...میشه؟؟لدفااا
کارل:اخه...
کو:اصرار نکن دیگه ما خونوادگی یکم شوت میزنیم یهو دیدی بجای خون اشام تبدیل به بوقلمون شد خخ
کارل:هان؟!!
صفورا:خخخه راست میگه یه بار بجای نینجوتسو به یه نفر هیپ هاپ یاد دادیم..البته اگه کو نبود اوضاع بهتر میشد
خلاصه همینطور که صفورا داشت مخ کارل رو میخورد در مورد همه چی و همه جا
پسرا خونه رو تمیز کردن شو هم در راه خدا جا به جا میشد بلکه حداقل جلو دست وپا نباشه..البته یه میز رو هم دستمال کشید
بعد اتمام کار:
رجی:صفورا بیا گندی رو که زدی درست کن
صفورا:کدوم ؟؟اها ..باشه یریم..این بار حواس پرتی نمیکنم..بزار تو ازمایشا کمکت کنم باشه؟؟
رجی:بهت افتخار میدم ظرفارو بشوری..
همینطوری رفتن طبقه بالا صفو هم همش حرف میزد یوری با کاناتو رفتن توی اتاق باهم...
ایاتو و لایاتو هم توی اشپزخونه موندن تا یه چیزی بخورن
ایاتو:بلدی تاکویاکی درست کنی؟؟
لایتو:وایسا الان میام یه دیقه...
ایاتو :سرتو از توی فریزر در بیار یخ میزنیییی نچ نچ نچ همون یه زره عقلی هم که داشت پرید هعی
روکی داشت از در اشپز خونه رد میشد که چشمش به اون دوتا افتاد سراسیمه اومد طرفشون و گفت:بخاطر خدا تازه اینجارو تمیز کردم
اونا هم تا خواستن جوابی بدن روکی فریاد زد:کـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو
کو همینطور که داشت با ایپدش بازی میکرد راه افتاد:هان..چیه؟؟
روکی ایپد رو گرفت:خب به جمالت ببر اینارو بیرون سرگرمشون کن
کو:من که نگفتم خب..!!!
روکی:میخواستی بگی..زود باش فقط الان اشپز خونه رو داغون میکنن ..حوصله غرغرای رجی رو ندارم:
رجی از طبقه بالا:صداتون رو شنیدددددددمممم
لایتو:نچ مگه ما بچه ایم؟؟
روکی پشت کو رو گرفت و به طرف اونا هلش داد کو در همون حال گفت:من بچه داریم خوب نیستا اگه یهو گم شدن چی؟؟
روکی بی اعتنا رفت طبقه بالا...اوناهم سه نفری رفتنش رو نگاه کردن..
تا اینکه کو گفت:خعله خب کوشولوها میخواین بریم پارک؟؟^_^
ایاتو با نیشخند گفت:پارک که نه من یه فکر بهتری دارم
یه دفعه یوری با عجله بدو از پله ها اومد پایین ..یوری:لطفا نجتم بدین خواهش میکنم دیگه نمیتونم
کو:متاسفم من یکی باید این بچه هارو ببرم شهر بازی وقت ندارم
یوری یکم تعجب کرد و بعد ادامه داد:کاناتو پدرم و دراورد نمیدونم این همه انرژی از کجا میاره مردم از بس...
کو:هههه اره پسر پر انرژیه هه پس داشتی خوش میگذروندی هااان...خخخ
یوری:هرجا برین منم میام...
بعد دست ایاتو و لایتو رو گرفت و بدو بدو به سمت درخروجی به راه افتاد
کو:هــــو وایسا بچه هامو کجا میبری؟؟
بـــیـــرون:
سوبارو به دیوار تکیه داده بود وقتی اونارو دید فریاد زد:کجا دارین میرین؟؟
کو:میخوام این بچه هارو....
لایتو پرید وسط حرفش با لحجه مخصوص خودش به اعتراض گفت:اااینقدر به ما نگو بچه-_-
سوبارو:به هرحال یکی باید مراقبتون باشه منم میام...
...................................به علت زیاد بودن داستان تا اینجا علامت گذاری کردم..که خواستین بقیه شو بعدا بخونید...............................
تو پیاده رو داشتن راه میرفتن که ایاتو فرمود:بریم یه چیزی بخریم؟؟
کو:من بستنی میخوام
لایتو:برای ماهم بخر
کو:من؟؟چرا من؟؟
ایاتو ولایتو باهم گفتن چون ما بچه اییییم
یوری با لبخند خودشو کشید جلو گفت منم هستم ههه
کو خواست بگه تو پیشنهاد دادی پس خودت برو بخر
که ایاتو زد پشت سوبارو و گفت:اینم بچه اس منتها هنوز زبون باز نکرده
بقیه خندیدن
سوبارو دستش رو بالا برد که بزنه پس کله ایاتو ...که ایاتو سریع تر اینکارو کرد بعد دوید پشت کو قایم شد
کو:چیکار میکنی؟؟!!!
سوبارو کو رو کنار زد و با دست راستش یه طرف یقه ایاتو رو گرفت وکشید طرف خودش چند دست و یه مشت و...زد بهش
بعدم دعواشون گرفت البته ایاتو نیشش تا بنا گوش باز بود و دعوا رو جدی نگرفته بود اما سوبارو بد جور کفری میشد اونم با نیشخندی که ایاتو داشت خخخ
سوبارو بین دعوا:نخند دندونات معلوم میشه
یوری:به نظرت ههه پا در میونی کنیم؟؟
لایتو:هههه نه ...من ترجیح میدم چشم در میونی کنم..
بعد لبه کلاهش رو گرفت و لبخند زد 
کو:عزیزای دل برادر اینجارو داشته باشین
هر دوشون همزمان کو رو نگاه کردن کو نه گذاشت نه برداشت  با بطری اب معدنی خیسشون کرد
سوبارو دیوید طرفش کو گفت: نـــــععع نیا..من مسلح ام..
سوبارو : سلاحت تو حلقم
کو: ااا؟؟ سلاحم تو حلقت؟؟...بیا...نوش جون خخخ
یوری و لایتو هم میخندیدن البته سوبارو کفری شده بود(بابا یکم شوخ باش این چه طرزشه؟؟بچه ان دیگه خوستن شیطونی کنن ..بی ذوق)
رهگذراهم اونارو به چشم شوخی میدیدن میخندیدن(واقعا همینطور بود البته نه برای سوبارو)


فکر کنم اینقدر خوب باشه نمیخوام خیلی زیاد بنویسم...^_^
به نظرتون قسمت بعد همتون رو باهم بیارم یا یکی یکی؟؟
اگه باهم باشه..مثلا میتونید یه گروه یا چندتا دوست باشین اینطوری...امم..ولی اگه نه..شاید یکم طول بکشه..چون باید موقعیت جورشه^_^
خب دیگه همین امیدوارم داستانم زیاد مسخره نشده باشه..
اخه من نمیتونم جدی باشم خووو
بخوام یه چیز جدی بنویسم فوش سه قسمتش خوب باشه بقیه اش میزنم به در طنز و...
البته طنزمم طعریفی نداره..فکرای شبونه ام رو مینویسم..خخخ
سایوناراااااا از همتون ممنوووونم که ثبت نام کردید




    
KANATO14 وزارت سحروجادو کــامـــنت()