تبلیغات
❥⇜Dïąɓσℓïҡ Lσ√εŗş ♦Mσŗε Bℓσσđ✘ - BIOODY MOON قسمت 1

                               ❥⇜Dïąɓσℓïҡ Lσ√εŗş ♦Mσŗε Bℓσσđ✘            

BIOODY MOON قسمت 1
1394/11/1515:38  
درود بیکران 
اینم از قسمت اول بخونید حالشو ببرید کاری از گروه پنج نفره ما درسته دخترای داستان واقعی و رفیقای شفیق بنده ان
شاید انها بتوانند ظاهرم را بشکنند ولی درونم را نه...
این اجازه را به آنان نمیدهم که جای من فکر کنند...
زنده میمانم و به آنها صابت میکنم منی که من است به راحتی از من بودن نمیگذرد...
عقل ها را باید شست جور دیگر باید نگریست...
******
هلنا:
امروز هم مثله روزای دیگه آلیستون«پدرم»خونه نبودو منو هر کدوم از خواهرام داخل اتاق خودمون بودیم تنها دیالوگامون صبح بخیر و شب بخیر بود که بعضی وقتا انقد تو اتاقامون بودیم که اونارم نمیگفتیم روی تخت دراز کشیده بودمو داشتم به خودمون فکر میکردم ،به آلیستون، به پدری که تو وظیفش هیچی برای ما کم نذاشت با این که کارش تو سیاست بود اما وقت ماله خانواده ماله خانواده بود حتی فقط در ماه ما یع هفته شایدم کمتر
 میدیدیمش...
دیگه روی پای خودمون وایسادن برامون عادی بود.اعصابم خورد شده بود رفتم جلوی آیینه 
یا اسطوقدوس این جنه یا آدمه موهای مشکیم حالا ژولیده بودو نصفش رو هوا صورت پف کرده چشمای قرمز و مردمک سیاهم اون وسط قر میداد لباس های نامرتب تیشرت سبز تیره گشاد که روش نوشته شده بود
 I'm brave
و نصفش توی شلوار ورزشی آبیم بود و نصف دیگش بیرون بیخیال کالبد شکافی شدمو تصمیم گرفتم برم بیرون راه پله رو اومدم پایین و روی کاناپه دراز شدم همه توی اتاقاشون بودن خاکبرسرا بیاید بیرون دیگه
این خواننده هام که یه اهنگی نمیدن بیرون ما گوش کنیم
_سلام اهالی خانه آیا کسی هست که از این پدر پیر استقبال کند
این صدای آلیستونه. همه به صف اومدنو وایسادن جلوش،او هم با همان لبخند دلپذیر و پدرانه اش به ما نگاه میکرد.
برای خوش آمد گویی پیش قدم شدم :خوش اومدی پدر
توایلا «خواهر چهارم» به تقلید از من
:خوش اومدی پدر
تیفانی«خواهر سوم»: عالیجناب به قصر باشکوه خود خوش آمدید
میکاسا«خواهر اول»با چشمای نیمه باز:سلام پ«خمیااااازه»در
تیانا که رو شونه ی میکا خواب بود یه نیشگون ازش گرفتم ،عین قرقی پاشد: چی شده؟؟؟ دزدای دریایی حمله کردن عب نداره شاید ما سلاح نداشته باشیم ولی نیروی اراده از همه چیز مهم تره...امممم..نه ینی...خوش اومدی پدر
آلیستون که از دست ماها خندش گرفته بود
:سربازا انتظار داشتم با سرو وضع بهتری از فرمانده استقبال شه با سرو وضع بهتری برای شام حاضر شید
همگی با هم:چشم پدر


چطور بود نظراتتونو میخواااااام بنظرم زیاد خوب نبود


    
Tiana Sakamaki Uchiha کــامـــنت()