تبلیغات
❥⇜Dïąɓσℓïҡ Lσ√εŗş ♦Mσŗε Bℓσσđ✘ - (7) Lovers of evil ☪ More blood ❤

                               ❥⇜Dïąɓσℓïҡ Lσ√εŗş ♦Mσŗε Bℓσσđ✘            

(7) Lovers of evil ☪ More blood ❤
1394/05/1413:20  

شکلک سایز کوچک,شکلک ریزه میزه,شکلک وبلاگ نویسی,شکلک های فانتزیما عــادت کـردیـم وقـتـی تـوی خــونـه فــیـلم مـی بـیـنـیم ،شکلک سایز کوچک,شکلک ریزه میزه,شکلک وبلاگ نویسی,شکلک های فانتزی

شکلک سایز کوچک,شکلک ریزه میزه,شکلک وبلاگ نویسی,شکلک های فانتزیتمام که شد و بـه تـیتـراژ رسـیدشکلک سایز کوچک,شکلک ریزه میزه,شکلک وبلاگ نویسی,شکلک های فانتزی

شکلک سایز کوچک,شکلک ریزه میزه,شکلک وبلاگ نویسی,شکلک های فانتزیدسـتـگاه رو خـامــوش مــی کـنـیـم...شکلک سایز کوچک,شکلک ریزه میزه,شکلک وبلاگ نویسی,شکلک های فانتزی

شکلک سایز کوچک,شکلک ریزه میزه,شکلک وبلاگ نویسی,شکلک های فانتزییـا اگــه تـوی ســیـنما بـاشــیم ســالـن رو تــرک مـی کــنـیم .شکلک سایز کوچک,شکلک ریزه میزه,شکلک وبلاگ نویسی,شکلک های فانتزی

شکلک سایز کوچک,شکلک ریزه میزه,شکلک وبلاگ نویسی,شکلک های فانتزیمـا تـوی زنــدگـیـمون هـم هـیـچ وقــت کــســانیشکلک سایز کوچک,شکلک ریزه میزه,شکلک وبلاگ نویسی,شکلک های فانتزی

شکلک سایز کوچک,شکلک ریزه میزه,شکلک وبلاگ نویسی,شکلک های فانتزیکــه زحــمـت هـای اصــلـی رو بــرای مــا می کشن نـمی بـیـنیم ،شکلک سایز کوچک,شکلک ریزه میزه,شکلک وبلاگ نویسی,شکلک های فانتزی

شکلک سایز کوچک,شکلک ریزه میزه,شکلک وبلاگ نویسی,شکلک های فانتزیما فـــقـط کــســانـی رو دوســت داریـم بـبـینـیمشکلک سایز کوچک,شکلک ریزه میزه,شکلک وبلاگ نویسی,شکلک های فانتزی

شکلک سایز کوچک,شکلک ریزه میزه,شکلک وبلاگ نویسی,شکلک های فانتزیکــه بــرامـون نـقـش بــازی مـی کـنن!شکلک سایز کوچک,شکلک ریزه میزه,شکلک وبلاگ نویسی,شکلک های فانتزی
اینم قسمت هفتم عشق اهریمنی بیشترین خون با کمک تنشی جون

 

یوما : یخ نزنی فقط یه اشتباه بود برو اونور ببینم
لایتو: یکی رنا رو بگیره تا منفجر نشده حس حموم رفتن ندارم 
ایاتو نزدیک یوما میشه ببینه چی نوشته یوما هم هول میکنه موبایلو از شیشه ی ماشین میندازه بیرون 
یوما:کثافط دیدی چیکار کردی؟؟الان من چطوری با اون خر حرف بزنمم؟؟
آیاتو:نه ندیدم فقط خودت دیدی..عزیزم خودت شوت کردی مبایلو ..اونوقت برمیگردی به من گیر میدی؟؟
یه دفه رجی مزنه رو ترمز سرشو برمیگردونه میگه:اون پشت چه خبره؟؟ میبینه ایاتو با دماغ رفته تو زمین کاناتو نشسته رو تدی ((بدبخت الان پنبه هاش میزنه بیرون البته گویا باشم که تدی به دیار باقی پیوقت وایشون فرزند تدی می باشند))!!سوبارو با صورت رفته تو صندلی کو پهن شده رو زمین لایتو سرو ته شده صفورا از پنجره افتاد بیرون ازوسا هم بین دوتا صندلی بود پاهاش رفته بود هوا!! میگه:نمیتونم نفس بکشم...ااا دخترا ولو شده بودن رو هم دیگه . رجی همینطور داره نگاه میکنه میبینه تنشی سالم و سرحال نشسته دودقیقه هنگ میکنه بعد ریست میشه میگه : شما الان خوبی؟ 
تنشی: کمر بند ایمنی بهترین ومطمئن ترین وسیله.. محافظ جان و سلامت سرو کله
همین جور زل زدن بهم 
صفورا :(از بیرون ماشین)رجی مجبوری بری تو دیوار؟؟ دیگه الان اینا یک ساعت دیگه دل میدن قلوه میگیرن ببخشید که ما پخش وپلا شدیما ... دونفر شمارو ببینه باهاتون جوک میسازه
شو :(پشت و رو ) به نکته ی خیلی کلفتی اشاره کردی 
تنشی بدون هیچ کنش و واکنشی میره دست صفورار رو میگیره به زور میکشه تو 
رجی: کی یادشه پلاکشون چند بود 
ملینا : برو بابا تو هم با این دست فرمونت زدی بچه مردمو ناکار کردی تازه میپرسی پلاکشون چنده ؟
می:نه به اولت نه به آخرت
اویزا : اون بابا یی که اونجا واستاده همونی نیس که دنبالش میگردید؟؟
ملینا:....!! 
شو :ایول دختر عجب  حس بیناییت قویه!!
شین : اون که بابا نیست کی ازدواج کرد؟؟ اصلا کی بچه دار شد؟؟ اوا کارلی جونم بیا بغل داداشی 
می : برو بابا کجای من شکل کارلی جونت اقا این زیاد خورده زده دنده هوایی 
بعد همگی پیاده شدن
یوما شین رو مثل وقتی که دخترا رو میگیرن گرفته بود..کارلا دست به سینه خیلی هم شاکی دم در ایستاده بود
یوما اومد طرفش شین رو روی پاهاش گذاشت زمین و گفت:تقدیم با عشق..
شین خواب بود و افتاد روی کارلا
کارلا شین رو گرفت و گفت:خیلی ممنون بابت...میگم خوب شد روکی دست گلت رو درست کرد
کو:بهتر نیست بگی دست به آبش رو؟؟هههههههههههه
یوما:رو اب توالت بخندی بیشعور..خب مگه چیه..غلط املایی بود دیگه...توچرا نیومدی پایین؟؟
کارلا:چون فکر کردم واقعا همگی زده به سرتون دست گل ....یا به قول کو دست به اب دادین اینجارو...
کو ایاتو لایتو صفورا می تنشی آیزوا رنا ملینا
بقیه ماجرا رو از صفورا بشنوید
بالاخره بعد غرغرهای کارلا برای اشتباه تایپی یوما از دست شین وکارلا خلاص شدیم  منم همه جای خونه رو به دخترا نشون دادم هر کدوم از دخترا هم رفتن پیش یکی از این پسرا((میتونیم مثل منو کنیمشون هرکدومو خواستیم سفارش بدیم واسه شنبه شب بزنیم بر بدن وویی))
-تنشی=رجی
-آیزوا=پیش ما"یویی_خودم_می_"
-ملینا=لایتو
-ساکورا=سوبارو
-رنا=ایاتو
-اریکا=شو
بچه هار راستی مین برگشت خونه خودشون 
البته به این راحتیا هم قبول نکردناااا..ولی چون شب  بود خیلی مقاومت نکردن :دی
 من نمیدونم رجی تادیروز اجازه نمیداد کسی بیاد پیشش اما حالا افتاب از کدوم طرف در اومده معلوم نی "مهربون شده" البته حالا روکی هم برعکس شده بود هی داشت غر میزد و رجی با ملایمت میگفت:برو بابا چته؟؟ساکت شو ببینم مهمون داریم ابرومونو نبر..مگه اوضاع رو نمی بینی؟؟
روکی هم در جواب :O_o
 هرکدوم از دخترا رفتن اتاق خودشون وهر کی کار خودشو میکرد منم رفتم اتاق خودم  ساعت 2 نصفه شب بود منم اماده شدم برم بخوابم همه عین مرده متحرک (خون اشام کلا مرده متحرکه خخخ)یا همون لشکر شکست خورده یه جایی افتادن واسه خودشون که بخوابن
فردا صبح:
بلند شدم برم حموم چون دیشب دیر خوابیدیم ساعت 10 بیدارشدم بهترین وقت برای حموم رفتن همچین لباسی پوشیده بودم
 رفتم حموم اب داخل وان رو میزون کنم سرمو برگردوندم دیدم یوما جلوم واستاده یکم هول کردم اب داغ بود و داشت همه جارو بخار میگرفت یه دفه یوما تو ی بخار غیب شد من هرچی روبه رو مو نگاه کردم چیزی ندیدم همینطور عقب عقب رفتم ی دفه دوتا دست کمرمو گرفت سرمو برگردوندم دیدم یومائه دستشو کشید لای موهام و بعدش صورتمو ناز کرد گفتم:یوما شیطون شدیااا عجب وقتی گیر اوردی؟؟ههههععععهه 
یوما: اومدم ببینم چیکار میکنی دیدم میخوای بری حموم گفتم شاید کمک بخوای
صفورا:نه خیلی ممنون بعدا کمک کن الان کار دارم ههه باشه عــشقــ...اااا عزیزم...باشه؟؟
یوما بردش کنار دیوار دست چپش رو گذاشت روی صورت صفورا..:پس چرا اعتراف نمیکنی؟؟
صفورا:اعتراف...چی؟؟
(اینجا یه لحظه حساس میشه)
**************
داشتم وسایلمو میچیدم تصمیم گرفتم لباس تو خونه بپوشم لباسمو از تو چمدون در اوردم تاپ و شلوارک بود (من موندم چرا همه تو این داستان چه علاقه ای ه تاپ و شلوارک دارن )
شلوارکمو پوشیدم لباسمو در اوردم و تاپمم پوشییدم اومدم خودمو صاف کنم (مگه کاغذی)یهو
فرد ناشناس:وایی فکرشم نمیکردم اینقدر جیگر باشی 
ترسیدم سرمو بالا گرفتم دیدم کو روصتدلی نشسته وداره منو نگاه میکنه 
می : از کی اینجایی 
کو :خیلی وقت نیس که اومدم همین دودیقه پیش (چه دقیق تو که ساعت نداری پس از کجا زمان گرفتی)
سرمو گرفتم پایین که فکر کنم باید چیکار کنم اومدم با کو حرف بزنم دیدم نیس سرمو چرخوندم ندیدمش 
کو: دنبال چیزی میگردی عزیزم ؟؟
می:عزیزم؟؟؟؟!!!!
اب دهنمو قورت میدم و محکم میگم :چی میخوایی -_-
کو : فقط میخوام بهت حال بدمم 
می : این موقع صبح؟؟ برو خودتون حال کنید اقای کو سان 
کو: نه من الان میخوام خوش بگرونم 
می رفت درو باز کرد : یا تو میری بیرون یا من..
کو:اینجا اتاقه منه ومیخوام همینجا بمونم ودوست دارم توهم باشی
می:اینجا اتاق من نیست پس..من که رفتم
راوی: خلاصه کو قبل اینکه می از اتاق خارج بشه میگیرتش و میندازه رو تخت و میگه: حاضری ؟؟
می :برا چی ؟؟
کو : نچ..خودتو ننداز به اون راه خوش بگذرونیم دیگه..
می:منظورت خودتو نزن به اون راهه؟؟نه ..نه خیلی ممنون من ترجیح میدمـــ...
یهو کو انگشتشو گذاشت رو لب می :ششش میدونم..همه اولش همینو میگن
یهو چشمای کو قرمز شد....
می:چــ..چشمات..قرمز..شد!!اهه..منو یاد خونآشاما میندازه..
کو:خب منم خونآشامم..
می:چییییییییییییییییییییییییییی؟؟جیــــــــــــــــــــــــــــــغ..برو کنار کمک ..یکی کمک کنه وای خدا جون..جیــــــــــــــــــــغ
کو:اروم باش...چیزی نیست کاریت ندارم..
بعد کو رفت کنار.می هم از فرصت استفاده کرد و از اتاق رفت بیرون..بعد از روی پله ها دوید یهو پاهاش سر خورد چند پله مونده به اخر خورد زمین...
می:آییییی
شو:چیشده؟؟
می با رفت طرف شو و با ترس گفت:یه..یه خون اشام تو اتاقمه کو یه خونآشامه...
کاناتو:همه ی ما خون آشام هستیم :/
می شوکه شده بود صداش از ترس میلرزید:نه..نه این امکان نداره پدر در این مورد چیزی نگفته بود...
کو پشت سرش ایستاده بود:ولی ماکه تا حالا بهت اسیب نرسوندیم..
می:جیـــــغ..نزدیکم نیا
رجی و تنشی اومدن بیرون باهم گفتن:این همه سرو صدا برای چیه؟؟
تنشی:معذرت میخوام
رجی:مشکلی نیست....میشه یکی توضیح بده؟؟
می به طرف در خروجی دوید و رفت تو حیاط گریه ش گرفته بود و جلوی چشماش تار شد دیگه نتونست ادامه بده روی زمین زانو زد
یه نفر:اینکه گریه نداره..
می سرشو برگردوند..:توهم از اونایی؟؟
تنشی:نه...منم یه انسان هستم...خودمم ازشون میترسم اما ....
**************
اونطرف پیش یوما وصفورا
صفورا:من نمی فهمم چی داری میگی...
یوما:مگه دوسم نداری؟؟
صفورا موهاشو زد پشت گوشش سرشو پایین گرفت:من...هههه ..خب..چطوری بگم؟؟
یوما دستشو زیر چونه صفورا گرفت و سرشو بالا اورد نگاهشون بهم گره خورد..یوما سرشو نزدیک تر برد حالا دیگه نفس هاشون حس میشد..یوما خواست ببوستش که...
صفورا:نـ..نمیتونم...ببخشید یوما ولی من...من باید برم
بعد دست یوما رو کنار زد و از حموم رفت بیرون...
یوما هم با حرص مُشتش رو زد به دیوار:لعنتی...
صفورا داشت به طرف اتاقش میرفت که چشمش به کو افتاد رفت پیشش
صفورا:کو چیشده؟چرا ناراحتی؟؟
کو:چیزی نیست..خوبم
کو رفت تو اتاقش صفورا هم به شو نگاه کرد..شو هم زیر چشمی صفورا رو نگاه کرد و گفت:هیچی نپرس...بری تو حیاط همه چی رو میفهمی..
صفورا به طرف در خروجی حرکت کرد:ای بابا ...چرا کسی چیزی نمیگه؟!!
درو که باز کرد:جیــــــــــــــــغ...رجییییی!!این خودتی؟؟
بعد دستاشو مشت کرد کنار گونه هاش گرفت و دیوید طرف رجی..یه نگاه به سر تا پاش انداخت
صفورا:ااااااز ..تو دیگه توقع نداشتم...
سوبارو از بالا تو ی پنجره اتاقش داد زد :چرا همچین صحنه رمانتیکی رو خراب کرررررررردی؟؟؟
بعد سه نفری باهم بالا رو نگاه کردن اما..علاوه بر سوبارو..
لایتو از بالای پشت بوم و ملینا و رنا و ایاتو از پنجره اتاقشون وساکورا واریکا ویویی پیش سوبارو داشتن از پنجره اتاق سوبارو  اونارو دید میزدن...
صفورا:
تنشی:
رجی:
بقیــــه:
سوبارو:
عمارت:
می:خب بچه ها با کو حرف زدم ولی هنوزم می ترسم ها
کو:خب عادت میکنی عزیزدلم..
اریکا:رجی تنشی شما اهمیت ندین کارتون رو ادامه بدین...
لایتو از رو پشت بوم:دوربینا اماده..با شمارش من ...
رجی:کافیه دیگه..شماها خل شدین؟؟
و رفت تو عمارت به طرف اتاقش
کو:این چرا اینجوری کرد؟؟
صفورا:داشتن همدیگه رو می بوسیدن ووییی
ایاتو از دور:یه روز نیست هم اتاقی شدینااا
تنشی رفت حیاط پشتی...
****************
چیشد که اینطور شد؟؟
تنشی داشت با می صحبت میکرد که از خون اشام ها نترسه و این حرفا
که یهو رجی اونجا ظاهر میشه...
می رفت تو عمارت که با کو حرف بزنه..و سعی کنه نترسه ازشون..البته کار راحتی نبود براش ..بهرحال بعد اینکه می رفت داخل
تنشی ورجی تنهاشدن تنشی وقتی اونو دید:من گفتم که از شما نترسه خودم که بدتر از اونم دودیقه اومدم بیرون خیالم راحت
بودا...وای
بعد رجی نزدیکش میشه و نگاهشون بهم میفته(خخخخ چه توصیفی))
رجی:چشمات....خیلی قشنگه..
وبعد همدیگه رو *****و دیقا همون موقع بود که سروکله صفورا پیدا شد

خخخخخخخ

فکر کنم این قسمت زیاد شد..نمیدونم خوشتون اومد یا نه..ایراد هارو بگید برطرف کنم..
از تنشی جون ممنونم که کمکم کرد...
خب دیگه فعلا سایوناراا دوستان..
متنظر قسمت بعد باشید..قسمت بعد شادتره...بعدا البته شاید یکم ترسناکش هم کردم
بدروووود

    
KANATO14 وزارت سحروجادو کــامـــنت()      


نمایش نظرات 1 تا 30

نمایش نظرات 1 تا 30