تبلیغات
❥⇜Dïąɓσℓïҡ Lσ√εŗş ♦Mσŗε Bℓσσđ✘ - (8) Lovers of evil ☪ More blood ❤

                               ❥⇜Dïąɓσℓïҡ Lσ√εŗş ♦Mσŗε Bℓσσđ✘            

(8) Lovers of evil ☪ More blood ❤
1394/05/1616:31  
دیش دارااا داممممم دیش دارا دامممم دیش دارا دیش دارا دیش داردامممم
کنیچیواااا
این هم از قسمت جدییییییید..فکر کنم خنده دار شده
امیدوارم تونسته باشم یه لبخند کوچولو رو لباتون بیارم..
و ممنون از می میساکی جووون که کمکم کرد...خیلی ازش ممنونم
راستی یادم رفت داستان و تقدیم میکنم به.....یه نفرکه برام عزیز ترینه.... تو دل ندارم ازش کینه ه ه ه
برید حالشو ببرید اتاقاش ماله منه....لایک و نظرم یادتون نره منتظر ایده هاتون هستم
تنشی برگشت طرف صفورا که پشت سرش راه افتاده بود گفت:میمردی سروکله ات پیدا نمیشد؟؟
صفورا:فکر نکنم کسی اینطوری مرده باشه که من نفر دومش باشم...اشکالی نداره حالا تو بیا خخخ..
آیزاوا:صفورا چیزی شده؟؟
صفورا:نه هیچی تنشی شلوغش کرده
تنشی:اووف اصلا بیخیال همه چی...مهم نیست..ووااایییییییی
صفورا:یه سوال...کدومتون شروع کرد؟؟
تنشی:درد
صفورا:درد کیه دیکه؟؟!!
*********
کو:واقعا دیگه از من نمی ترسی؟؟البته خب من چیزه درواقع هههه یعنی..ترسناک که نیستم
می:راستش هه...یکم میترسم...
کو:اخه چرااا؟؟
می:ممکن نیست یه روز یهویی...
کو:نه اصلا عشقم..من هیچوقت بهت اسیب نمیرسونم..من خیلی دوست دارم
بعد صورت می رو بین دوتا دستاش گرفت می هم لپاش سرخ شد..کو نزدیکش شد تا ببوستش که....
سوبارو:بچه ها بچه اااااا...
چند نفر از اون طرف از پنجره سرشونو بیرون اوردن گفتن:چیه چیه؟؟
کو و می هم خودشونو زدن به اون راه...
سوبارو:هیچی برین به کاراتون برسین..
رجی اومد دم در با صدای بلند گفت:گم شین بیاین تو
می:رجی از خودت کتاب میخونی این همه غلط املایی داری تو جمله هات
صفورا:اخرش گم بشیم یا بیایم تو؟؟
رجی برگشت طرف در : تو یکی خفه لطفا..میخوای بهت بگم بیشعور؟؟میخوای بهت بگم عوضی؟؟میخوای بکشمت؟؟
صفورا:همون آشغالی که همیشه میگی بسه خیلی لطف دارین..
تنشی:حالا من چطوری برم تو؟؟
صفورا:کاری نداره نزدیک در میشی دستگیرشو میگیری پایین میری تو دیگه...
تنشی:نچ اونو نمیگم که...جلوی بقیه...ای وای..همش تقصیر تو بود
صفورا:بابا بقیه داشتن میدیدن تقصیر من چی بود؟؟خیلی هم خوب شد اومدم شما هم  از حظور بقیه اگاه شدینا تا کار دیگه ای نکردین ..واقعا که...
ساکورا از بالای پنجره"اونجا نشسته بود":بیا بالا کاریت نداریم .
تنشی:هوووف
بعد رفت تو...قبل از اینکه بره یه نفرو دید که داره میاد طرفش
تنشی با تعجب تو ذهنش گفت این دیگه کیه؟؟!!!!!!!
کارل:سلام من کارل هاینز هستم.
تنشی:ســ...سلام من...من تنشی کرو ام...
کارل:پسرا خونه هستن؟؟
تنشی:بله هستن...بفرمایید داخل..
کارل : دارم می فرمایم..
تنشیتو ذهنش:چه بی ادب یه تعارفم به من نکرد...وللش بابا
کارل که پاشو گذاشت تو خونه با جمعیت بزرگی رو به رو شد که همگی این شکلی بودن:
و گفتن:تولــــــــــدت مبارررررررررررررررررررررررک
صفورا دوید طرفش و بغلش کرد
یوما:بعضی از ما ها براتون کادو خریدیم... و یه مهمونی کوچیک ترتیب دادیم
روکی:چونکه از تزئینات بدتون میومد جشن رو ساده گرفیتم..
کارل:ای شیطونا..خیله خب خود شیرینی بسه چی میخواید؟؟
کو:هیچی هیچی
آزوسا:همون چیزی که شما گفتین..روز تولدم میخوام بهتون بدمم اون روز..امروزه..
کارل:اها...یه سری چیزا براتون از قبل اماده کرده بودم گفتم روز تولد خودتو نمیدم نه روز تولد خودم
همگی:ااااااااااااا
کاناتو دسشو گرفت برد طرف میزی که کیک رو روش گذاشته بودن
ملینا:ایول بابا..شما کی این همه تدارک دیدی؟؟
شو:چیز خاصی ندیدیم..فقط کادو و کیک گرفتیم..
ساکورا:نمیخواین بپرسین ما کی هستیم وچرا اینجاییم؟؟
کارل:بودن شما اینجا فقط یه معنی میده..ضمنا خودم میدونستم
ملینا:از کجاااا؟؟
کارل:دیگه دیگه...
روکی:بگین دیگهههه
کارل:نـــــــــع..فضولی موقوف
یویی:هیچوقت جواب سوالامون رو نمیدین
رنا:کی این جمله رو روی کیک نوشته؟؟
"شرت کارل گلگلیه"
صفورا:هههههههههههههه هر کی بوده اشنا بوده
کارل:هر کی اینو نوشته مامانش خیلی دهن لق بوده..
کاناتو:بسه دیگه...کادو هارو بریزین وسط...نه بیاین اول کیک رو ببریم..
اریکا:ساده ترین جشنیه که تو کل عمرم دیدم..
کو:بابایی اهنک بزاریم؟؟
کارل:نه نه نه سرو صدا موقوف...
بقیه:
کارل : به جاااششش قراره بریم سفر...
یوما:شما هم میاین؟؟
کارل:نیام؟؟
پسرا:چرا چرا.
چهره شون:.
کارل با شک:قیافه هاتون چرا اینجوریه؟؟
رجی:یه بزرگتر باید همراهمو نباشه دیگه...
ایاتو:شو هست..
لایتو:کی حرکت میکنیم؟؟
کارل:هروقت شما بخواین
صفورا:از نظرمن الاااااااان
کاناتو:البته بعد خوردن کیک
باقی:
کاناتو:خب شما که نمیخورین میشه من یه گاز همینجوری بهش بزنم؟؟
باقی:نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
بعد خوردن کیک و حرف زدن در مورد اینکه برن چه شهری و...
کارل:خب پس انتخاب شد میریم شوفه..کنار دریا هم داره
رنا:ماهم میایم دیگه.؟؟
یویی:اره دیگه..باهم میریم..
ایزاوا:حتما جای قشنگیه که اینقدر ازش تعریف کردین..
صفورا:ووااییی تابستون تمووووم..چه زود گذشت..خوبه قبل مدارس یه حالی هم میکنیم
کارل:افرین خوب شد گفتی چیز زیادی باخودتون نیارید..یه هفته میمونیم..چون یه هفته دیگه مدارس باز میشه..
همگی:چـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
کارل:حرف زدن بسه پاشین حرکت کنیم...
ملینا:خوب شد گفتین..بریم..خدا پدرتون و بیامرزه..
صفورا:راستی پدرتون اسمش کی بود؟؟
کارل:
صفورا:   ؟؟ چه اسم قشنگی اونو قت چطوری صداش میکردین؟؟ همینوطر میگفتین (())؟؟
***********
کو:نمیدونم خوشحال باشم یانه..تا حالا با کشتی سفر نکردم..
اریکا:همه چی اماده اس بریم سوار شیم....
شو:فقط حواستون به کاراتون باشه رانندش انسانه نباید چیزی بفهمه خب؟؟
ایاتو:اگه هم بفهمه میکشیمش...
شو:-_- الان بر میگردم..
*********
همه سوار شده بودن کو هم رفته بود نوک کشتی ایستاده بود..
کو:وااااای چه حالی میده باد داره میخوره به صورتــ.....
یهو یه کاغذ خورد تو صورتش....
********
رجی به شو گفت:حالا که بیکاری حداقل بیا ماهی بگیر...
شو با بی حوصلگی صندیشو برد جلو تر قلاب و طعمه رو هم از رجی گرفت انداخت تو اب..
رجی:هفت هشتا ماهی بگیر..نبینم چرت میزنیـــآ
بعد یهو یه چیز از پایین قلاب رو کشید..وقتی شو اوردش بالا با کمال تعجب دید 5 تا ماهی گرفته 
رجی سعی کردجلوی تعجبشش رو بگیره:این کمه..
*********
صفورا:چرا با بطری مشروب مخوری؟؟
کارل:تو چیکار داری؟؟
صفورا:اینو جواب بده حداقل خب...
کارل:یکم تهش مونده بود گفتم با بطری سر بکشم..چیه مگه؟؟
ایاتو داشت از اون طرفا رد میشد اومد طرفشون :این خالیه؟؟
کارل:چطور؟؟
ایاتو:یاد یه بازی افتادم.. بدش من....((بعد داد زد:ایهاناس یه لحضه اینجا جمع شید
بعد همه اومدن..
ساکورا:چی میخوای؟؟
اریکا:بگو دیگه...
ایاتو:میخوام جمع شید...خمشید...بعد گمشید
سوبارو:جان؟؟
لایتو:از اخرم گمشید .دیگه اره؟؟این کلک و تو بچگی زدی..
ایاتو:خیله خب بابا بشینید میخواستم سرگرمتون کنم فقط...یه بازی هست به اسم شجاعت یا حقیقت..
روکی:البته بعد از ناهار..
کو:ااااه ضد حال..
صفورا:من این بازی رو بلدم...
می:کسی هست بلد نباشه؟؟
یوما:هر کی نمیدونه اعلام کنه...
بعد رفتن سر میز...ناهار...نشتن و شروع کردن به خوردن یه 5 دیقه گذشت
آزوسا : بچه ها من یه سوال دارم...به بچه جوجه تیغی چی میگن؟؟بچه جوجه تیغی..جوجه جوجه تیغی...توله جوجه تیغی..؟؟
همین موقع گارسون((گارسون هم نه..یه نفرو استخدام کرده بودن شام بپزه..))اومد سر میز..سالاد رو گذاشت بعد اومد خمیازه کشید
همون موقع کو گفت:جوجه تیغاله..((گوساله..بزغله..))
همون موقع که گارسون داشت خمیازه میکشید اینو که شنید..زد زیر خنده خنده اش جوری بود که صداش لحضه اول خیلی خنده دار شده بود
حالا قیافشو نمیگم شبیه چی شده بود مهم اون صدای گرازی بود که اول شنییده شد
بعد کو هم بعد گفتن اون حرف اومد یه لیوان اب بخوره..وقتی عکس العمل گارسون رو دید زد زیر خنده که باعث شد اب دهنش پخش بشه رو صورت یوما
یوما خواست تلافی کنه لیوان ابشو گرفت که شوت کنه طرف کو ولی اشتباهی خورد تو صورت می ((کنار کو بود اخه))
بعد همین موقع گوشی کارل زنگ خورد اون رفت که جواب بده پس از سر میز بلند شد
می:هی حواست کجاس؟؟
کو:چرا زدیش هااان؟؟
یوما:من نزدمش بهش اب پرتاب کردم
بعدکاسه سالاد رو گرفت طرفش خواست بریزه طرف یوما که خورد به صفورا
صفورا:تو....تووووو...همینجوریشم دل خوشی ازت نداشتم ...
روکی:چرا دستتون کج میره؟؟
رجی:مگه دستتون کجه؟؟
کو:اره ماله کرجه...
رجی:بازم باحرفام شعر گفتی؟؟وایسا ببینم
می:بیا ببین کسی جلوتو نگرفته...
لایتو:
اریکا:همینو کم داشتیم...
آیزوا:ولی خیلی حال میده هههه
بعد خواست دسشتو از زیر میز بیاره بالا که خورد به لبه ی بشقابش و بشقابشم سرازیر شد و البته همزمان غذای توش ریخت روی اریکا
آیزاوا:اوپس..
اریکا:به چه جرئتی؟؟
بعد برنجارو پرت کرد طرفش..ایزاوا هم هرچی میفتاد دستش پرت میکرد طرف اریکا
یوما داشت کو رو کتک میزد
می:ولش کن ..بی خیال اتفاقی بود..حالا مگه چیشده..بسه دیگه..
بعد با جادو خواست یومارو دور کنه اشتباهی خورد به کارل هاینز که مکالمه تلفنی تموم شده بود داشت میومد تو اما....
هیچ اسیبی بهش نرسید..در عوض قدرت می رو توی دستاش گرفت وبعد دستشو مشت کرد و اون جادو از بین رفت
می:
کارل:
دودیقه نبودم اینجارو ببین چیکار کردین!!!رجی تو دیگه چرا...!!!
رجی هم میخواست چیزی بگه همش من و من میکرد..
کارل:از تو دیگه انتظار نمیرفت ... برین یه جا بشنید...زوووود
آیاتو:اگه نشنیم؟؟؟
صفورا به ایاتو چشم غره ای رفت و گفت:با من طرفی...
کو:خیله خب بیاین بازیه رو بکنیم
کاناتو:نچ نچ نچ به یه بازی هم رحم نمیکنی..
کو:دهه...!!
از دخترا:تنشی_یویی_اریکا_ملینا_
از پسرا:ازوسا_یوما_سوبارو!!ایاتو_رجی
کاناتو:تدی نمیاد منم نمیام دیگه..
صفورا:من ترجیح میدم نگاه کنم
کو:منم میام
ایاتو:نه تو نه...
کو:چرا؟؟من میخوام من من من من من من من
سوبارو:ساکـــــــت...انقدر من من کردی سرم رفت این یه ساعته داره میگه ...داوری کن بببین کی راست میگه کی دروغ..
کو:راست و دروغ رو مشخص کنم؟؟هعی..باشه..فقط به کارل چیزی نگیدا..
می:چرا؟؟
کو:تو نمیای بازی کنی؟؟
می:نه... نمیخوام..
ساکورا:واقعا چرا؟؟
کو:برای فهمیدنش باید برم تو بازی..
ایاتو:نــــــــه..
یوما:شروع کنیم؟؟
رنا:وایسین منم بیام..ذرت اوردم...
آیاتو: لایتو توهم بیا..
لایتو: خیلی شیک ومجلسی:نچ.
ایاتو:قربون لحن حرف زدنت...چیه میترسی رازهات فاش شه؟؟
لایتو انگار براش خنده دار ترین جوک دنیارو گفته باشن زد زیر خنده:هههه نه ههههههههههههه
اریکا:کس دیگه ای نمیاااد؟؟
آیاتو:شروع کنیم...






بچه ها من اعصابم داغونه!!!!!!
میهن بلاگ باک کرد نصف داستان رو مجبور شدم از اول بنویسم..ولی ازطرفی که دستام در خحال پوکیدن هستش
تا همین مقدارش رو نوشتم ادامش واسه بعدا..یعنی قسمت بعد وووییییی خداا از دست میهن بلاگ وووییی
خب دیگه سایونارااا..


    
KANATO14 وزارت سحروجادو کــامـــنت()      


نمایش نظرات 1 تا 30

نمایش نظرات 1 تا 30