تبلیغات
❥⇜Dïąɓσℓïҡ Lσ√εŗş ♦Mσŗε Bℓσσđ✘ - (9) Lovers of evil ☪ More blood ❤

                               ❥⇜Dïąɓσℓïҡ Lσ√εŗş ♦Mσŗε Bℓσσđ✘            

(9) Lovers of evil ☪ More blood ❤
1394/05/1719:59  
کنیچیوا..خوبین همگی؟؟
من؟؟ ..انتظار دارین خوب باشم؟؟.اینم از قسمت بعدی با کمک می
راستی داستانم از یک تا 10 چندتا لایک داره؟؟
و یه چیز دیگه..نویسنده های گرامی..اگه اپ نمیکنید انصراف بدین
یا اگه ایشاا...به امیدخدا آپ خواهید کرد اطلاع بدین..
البته شاید رفتین دنبال یه مطلب خوب و جدید .چون میدونید هرچیزی رو قبول نمیکنم..



کو:دهه....می مسخره بازی در نیار دیگه....تو هم برو.

می رو هل میده تو جمعیتی که واسه بازی دور هم نشسته بودند.می:باشه بخاطر تو فقط میرم. 

رجی:اول بزارید تنشی جونم بطریو بچرخونه!!!!

صفورا:جاااان؟

آیاتو:....بیخودی جو نده بینم....دختره ندیده ی ندید پدید!!!

رجی:من هر دختری رو میبینم..

تنشی از پشت آیاتو رو یه ویشگون کوشولو گرفت گفت:به احترام رنا هی بهت هیچی نمیگم پررو نشو.....

آیاتو:رنا دیگه چرا؟؟همتون قاط زدینا

بعد بطری انداخت تو دست تنشی.

تنشی:هوووووش یواااااش

تنشی یه دور بطری رو چرخوند و ولش کرد...بطری چرخید...چرخید...و...همین طور در حال چرخیدن بود.....افتاد سمت تنشی و یوما,تهش طرف یوما و سرش طرف تنشی.

یوما:شجاعت یا حقیقت؟      

تنشی:..حقیقت.

یوما:زود باش بگو تو که دوست نزدیک صفورایی,اون از چه پسرایی خوشش میاد؟

صفورا:حتما خواهی فهمید..

تنشی:سوال خیلی خوبی پرسیدی..از....بگم؟؟

صفورا:نع..نَنَه نع

یوما:بگو

تنشی سریع گفت:از پسرای آروم و با ادب ..شوخ و بامزه مثل...مثل...روکی..کو..لایتو..آزوسا..این حرفا

صفورا:  اوهه...مسایقه تند حرف زنیه؟؟مگه نگفتم نگو..؟؟کر بودی اون لحضه؟؟من دیگه هیچی بهت نمیگم اصلا..من همه ی این گودزیلا ها رو دوست دارمم..البته ایاتو دیگه ...

تنشی:پر انرژی....شیطون...پررو...حاضرجواب....

ریجی:بسه دیگه فهمیدیم...بزارید ببینیم راست میگه یا نه...

کو:آخه اینم حقیقت بود؟؟؟مسخره..آره باو راست میگه.فکر نکنم تا من هستم کسی کج بگه ههههههههههه

حالا نوبت یوما بود,یوما بطریو چرخوند,افتاد به ریجی و ملینا.تهش طرف ملینا و سرش طرف ریجی.

ملینا:شجاعت یا حقیقت؟

ریجی:شجاعت!!!!!

ملینا:پاشو عربی برقص...ههههه.....

ریجی:عربی چیه؟؟

می:همونی که..

رجی:اهااا عربی که سهله بندری برات میرقصم..

لایتو:همون عربی برقص..هههه

ریجی پاشد...کو یه آهنگ بندری گذاشت تا اون برقصه.....ریجی لپاش گل انداخته بود...نمیدونست اصن چجوری برقصه!!!!!

کو:بیام کمــــــک؟؟....من میرم همراهی کنم خجالت نکشه..

سوبارو:بندری از کجا اوردی؟؟

کو:از تو جیبم...خخخ

بعد کو رفت پیش رجی با مسخره بازی جلوش بندری زد..همراهشم میخوند((کو پیشرفته شده..به این نوع رقص رقص پیشرفته میگن))کو:حالا یارم بیا...دلدارم بیا...دلدارم بیااا.اها یارم بیاا..میگم بیا..خب زود باش.بیا...بمیری دیگه..بدو بدو بیاااااا...ا ا....دستا بالاااااا...شلوارا پایین حالا هر چی داری رو کن با این...دست دست دست...هههه

رجی هم دیگه یه ذره قر الکی داد.....کو هم دوربی همیشه همراهشه رو یواشکی دراورد همینطور که میوند رفت عقب داشت فیلم میگرفت...ههههه...

ریجی چشمش افتاد به دوربین دست کو,گفت:هوی یارو..داری چه غلطی از خودت در وکنی؟؟

کو:....خاطره جمع وکنم..تا واسه تو چال وکنم..بعدانم حال وکنم..

تنشی:بزار بگیره..بعدا میبینیمش...

ریجی هم گل از گلش شکفت..گفت اوا نه ..خب اخه...باشه... قبوله.

رقصش تموم شد و اومد نشست پیش بقیه.

حالا نوبت ریجی بود.

اونم بطریو چرخوند....افتاد طرف آیاتو و می!!!!

آیاتو:شجاعت یا حقیقت؟

می:شجاعت!!!

پاشو با آزوسا دو نفری برقصین...پاشو ببینم!!!!

می:0-0

آیاتو:درد....پاشو بینم...

می بلند شد رفت طرف آزوسا.

آزوسا هم یه لبخند زدو پاشد.کو هم یه آهنگ گذاشت که اونا با هم برقصن!وسطای رقص می و آزوسا با هم حرف میزدن و می نخودی میخندید...

بالاخره رقص تموم شد و اومدند.می:فکر نمیکردم اینقدر بامزه باشی واقعا بچه بانمکی هستی بعدا دوباره میام باهم بحرفیم وویی

آزوسا:با کمال میل..

حالا نوبت می بود,بطریو آروم چرخوند و بطری افتاد طرف اریکا و سوبارو!!!!!

سرش طرف سوبارو و تهش طرف اریکا.

اریکا:شجاعت یا...

سوبارو:شجاعت

اریکا:بی تربیت وایسا من حرفمو بتمومم خو...

سوبارو:یورسایی...بنال..

اریکا:بپر تو دریا!

سوبارو:..حتما..

سوبارو:یورسای....کدوم دریا بپرم؟

اریکا:اون دریائه نه..اونیکه اون طرفه مستقیم بعد میپیچی به راست..

کو:بابا ..همون دریا که آهو داره...آی بله...چشم خورشید بال داره ای بله...

می:احمق آخه کدوم دریا توش آهو داره؟؟!!!

کو:چشمای دریایی تو,توش آهو داره!!!!

صفورا:اگه کو میگه پس حتما داره .....!!!!!

سوبارو:تو کلا با استعداد ذاتش شعر خوانی متولد شدیا...چرا نمیری تو مشاعره ی رضوی شرکت کنی؟

کو::D..چرا اتفاقا میخوام برم البته رجی سان

اریکا:نهههه برو تو استخر بپر...

سوبارو:کدوم استخر؟

کو:همون استخر که کنارش کلی دخترای خوشمل داره!!!!آی بلههههههههههه.......آآآآآآی بلههههههه!!!!!!!!!!

دخترا

پسرا:ههههههه....هاهاهاهاهاها....خخخخخ.....هوهوهوهوهوهاهاهاهاها...هاهاهاهاه....

مرضضضضضض

سوبارو:خفه شوووو ..منو مسخره میکنی؟؟دیگه صبرم داره تاق میشه..

یوما:میشه تاق نشه اتاق بشه؟؟

سوبارو:توهم ؟؟نیشخندو مخفف کشی؟؟داری شبیه صفورا میشی ااااااااااا

یوما:مگه نشنیدی از چجور پسرایی خوشش میاد؟؟نم اونجوری بودم...منتها رو نمیکردم ریا نشه.

کارل:هوی من اینجاما....کم سرو صدا کنین..

سوبارو:پدر سوخته.ی روانی..

کارل نگاهش رو ریز کرد و به سوبارو گفت:اون به کی فحش دادی الان؟؟

سوبارو:به باباشششش

 

اریکا:استخری که تو عمارت هست....منتها...دست و پاتو میبندیم..هههه...

سوبارو:نانیییی؟؟؟؟؟؟؟

اریکا:آنییییییییی..باید قبول کنی..چیه و چویه نداره..

اریکا:خب...یه ارفاق...دستاتو می بندیم...پاهاتم باز میزاریم.

رنا:بیچار رو مسخره کردیما...

سوبارو:آی گفتی رنا

سوبارو بلند شد و اریکام دست اون بدبختو میبنده...

آیاتو و روکی سوبارو رو پرت میکنند تو استخر!!!!

سوبارو هم میره ته استخر و یهوووو......میاد بالا...هی نفس میگیره,دوباره هی باز میره زیر آب...خخخخخ.

همین طوری یه ده دقیقه ای سپری میشه که کاناتو میگه:

برای تدی بد آموزی داره...بیاریدش دیگه

یویی:بعد اونوقت اون موقع هایی که حضرت آقا میپرید روی منو خونمو میخورید...یا قبر مامانتونو با دسته گل میزنید!!!!و منو به زور میبوسی برای تدی جونتون بد آموزی نداره احیانا؟

کاناتو:اونا درس زندگیـــه..همه باید بلد باشن

شو:ساکت شو دیگه,اه!!!

رنا:مرد اون بدبخت بابااااااا.....دریابید اینو....مادر این بچه کجاست؟

سوبارو از توی آب:هوی با کی بودی گفتی بچه؟

و دوباره میره زیر آب!!!!

ملینا:آآآآآآ...تومیتونستی حرف بزنی و نمیزدی؟؟؟

ریجی:مریضه دیگه!!!

ازوسا:نه نه نه سرما خورده

ملینا:بی تربیت.

تنشی:چی گفتی؟

ریجی:

راوی:بچه ها خواهش میکنم دعوا نکنید...

تنشی:تو ساکت شو ببینممممم.

راوی:چ...چ...چ ....چ....چ...چ...چ.....چ....چ...چ...چش...چشم...!!!

کارل:چه خبره اینجارو گذاشتین رو سرتون؟؟

روکی:و هم اکنون شاهد دومین دعوای دخترونه در طول تاریخ این داستان خواهی بود....

می:بچه ها خواهش میکنم کافیه.....الان مسئله مهم اینه که ما باید سوبارو رو.....

سوبارو:آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآی!!!!!!!!!!!!!!!!

می درا دامه حرفش:0-0نجات...بدیم!!!

ساکورا:تو که راست میگی..اصن مگه تو جادوگر آب نیستی؟؟د یک کاری بکن دیه عشقم از دست رفت...آ..منظورم دوست پسرم بود..

یهو اینجارو که رسید,لپاش گل انداخت!!برو تو اب دیگه بعد می رو هل داد تو اب

ساکورا تو ذهنش:اوه.اوه.اوه...فک کنم حسابی خیط کردم!!!

سوبارواز درون استخر!!!:عشقمممممممم....

کو:انگشت نکن تو چشمممممم!!!!!!عشقممم واسه تو من تشنه امممم...

ریجی:واقعا چرا نمیری مشاعره ی رضوی؟؟

کو:D: آخه تو باهام نمیای..اگه میای برم

ریجی:آره دیگه....تو برو...بلکه ما هم دو روز از دست رااااحت شیم....!!!!

می:اولا که من,جادوگر آب نیستم و جادوگر صورفلکیم...

کو:ای جووون...

می:یورسای....دوما که الان قدرت کافی برای آب افزاری همراهم نیست...احتمالا باید یکی از هیولا های کلیدامو احضار کنم که آب افزاری بلده.....

بعدم یکی از کلید هایی رو که به کمرش بسته بود,برمیداره و میگیره بالای سرش و داد میزنه:

((ای کلید,باز کن برایم دروازه ای را به نام آکواریوس......حامل آب....و حالا.....ای روح به صدای من پاسخ بده و از این دروازه عبور کن....))

آیاتو:حامله ی آب؟؟؟؟!!!!!!!!!حامله اس؟؟از اب؟؟

یوما:دهه...این مسخره بازیا چیه این بچه نابود شد...از دست رفت....

یهویی یه پری دریایی ظاهر شد و رفت توی استخر...

دخترا:0-0

پسرا:مشتاقیم....پری دریاییه خوشگلی بود...ههههه..

پری دریاییه تمام آب استخر رو توی یه چشم به هم زدن,ناپدید کرد و سوبارو هم همون ته استخر افتاد...ههههه.

آکواریوس:همون پری دریاییه:چرا هیچ کدومتون نجاتش ندادید؟

می:من که نمیتونستم.....شنا بلد نیستم...خوب شد اومدی داشتم غرق میشدم

بقیم داد زدن:ما هم همینطور!!!!

شو هم گفت:چون که من هیچ احساس مسئولیتی در قبال سوبارو ندارم

ساکورا و ملینا و اریکا رفتن تا سوبارو رو دستاشو باز کنن.

می:دیگه میتونی بری,آکواریوس.

آکواریوس:چش

می:الان به من گفتی چش؟؟؟؟؟

آکواریوس:آره.

می:درباره ی یه همچین چیزی اینطوری برخورد نکن بی ادبیات!!!!

آکواریوس:چچچچ و خداحافظ....

ریجی:چرا همه ی دخترا فک میکنند گوله ی نمکن؟

آکواریوس:چون همه ی پسرام فک میکنن خدای جذایبیت هستن البته جز دوس پسر من!!!

و ناپدید میشه...

ملینا و اریکا و صفورا تو ذهنشون:اینو راست گفتا خداییش...!!!!!

آیاتو:خوبه...خوبه...چه روح حاضر جوابی.....

می:آآآآآآآآره...پررو هم هست....ولی قویه.....

سوبارو:آآآآیآآآآآتوووو  میکشمتتتتت.......تو.........تو......لعنتی...پیشنهاد بازیو دادی.....آآآآآآآآآآآآآآآآآههه..

آیاتو: من ندادم تغصیر نویسنده داستان نیمز استودیو بود به من چههههههه؟؟

صفورا:یعنی همه چی تغصیر ایدن بود؟؟

ساکورا سوبارو رو آروم کرد و ریجی و روکی هم بقیرو بردن تو کشتی

همه دوباره نشستن که بازی کنن,به غیر از سوبارو.

آیاتو بطریو چرخوند...که تهش افتاد طرف تنشی و سرشم طرف می!!!!

تنشی:شجاعت یا حقیقت؟

می:حقیقت.

تنشی:کیو بیشتر از همه دوست داری تو زندگیت؟

می:اینم حقیقته آخه؟؟؟....خب...اون معلمیو که بهم جادوگری یاد داد چون باعث شد بتونم از خودم دفاع کنم.......و مادرمو.

کو:نه...........داره کج میگه.......!!!!!

می:0-0چییییییییییییییییییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اریکا:وللش بابا...اینم یه چیزی میگه برا خودشا......

کو:جانم؟؟؟من داورما.....

رنا:خب...مثلا که الان کیو بیشتر از همه دوست داره؟؟

کو:منو.

می:صفورا....

صفورا:جانم

می:ذهنشو بخووون!!!!

صفورا:باشه

کو:نههههههههههههههه............غلط کردم...راست گفت راست گفت راست گفت....

و بعد میره پشت رنا و ملینا قایم میشه!!!!!

یوما:ینی من اینقد وحشتناکم؟

تنشی و اریکا:چه ربطی وداشت الان؟!

یوما:خب احتمالا...صفورا اگه ذهن کو رو میخوند و میفهمید که کو داره دروغ میگه,بعد اونوقت,به من سفارش میداد که برمو حساب کو رو برسم...با این حساب...الان کو از دست بنده فرار کرده.....هههه.....!!!!!

صفورا:چه احساساتی....چه مخی..قربونت برم یوما..ووییی بزار بغلت کنم

یوما:نه نه..نـــــــــــــه صفورا صفورا خفه شدم ..وواییی ول کن..

تنشی:چه رمانتیک..

می:چه قدر غیر قابل باور!!!!

اریکا:چه مسخره!!!!

رنا:چه چرت و چرند!!!!

شو:چه خواب آور!!!!!!

ریجی:چه شوت!!!!!!

سوبارو:حالا مگه هر کی باید یه چیزی بگه تو ام راوی....گیر دادیاااااا...!!!!!!

و در آخر هم باز نوبت می میرسه که اون بطریو میچرخونه.

میفته طرف یوما و آیاتو!!!!!!!!!!

تهش طرف آیاتو وسرش طرف یوما!!!!!

آیاتو,شجاعت یا حقیقت؟

یوما:هر کدومو که میخواهی!!!

آیاتو:هععععع....هیییم......شجااااعت,پاشو صفورا رو بوس کن!!!!!

صفورا:جان من؟؟

یوما:جااااانم.....چششششم......الساعه الان انجام میشود قرباااان.

یوما لپ صفورا رو میبوسه.صفورام لبشو می بوسه ..ای وااای....!!!!!

آیاتو:بی مزهههه....فک میکنی خعلی بانمکی الان....؟؟؟؟؟اونطوری نه..

یوما:پس میشه دقیقا بفرمایید کجاشو ببوسم؟

می:توهم ببوس لباشو؟؟؟؟آرههههه؟؟؟؟؟؟

کو:محض رضای خدا,میشه درمورد منو خودتم اینطوری باشی؟

می:0-0بله؟حالا اگه خود خدا رضایت بده اره..محظ رضای اون حتما اماااا...

کو:لب....بوسسسس...من....تو.

سوبارو:دهه بفهم دیه عاشقته!!!!

می:یورسای برین سر اصل مطلب...نه...ینی....مطلب اصلی.....برین سر مطلب اصلی......ینی صفورا و یوما....اِاِاِ...نه...ینی...چیزه...یوما و صفورا....اَه آره دیگه....

و در همین حال یک گوش کو رو میگیره خووووب میپیچونه......کو هم دستشو میگیره و بهش میگه:جون من؟؟؟

می:زهر مار!!!! 

آیاتو خطاب به یوما:لباشو ببوس دیوونه.

صفورا خودشو شیرین میکنه:اگه هم میخوای جاهای دیگه..

کارل:بچه ها...خیلی بی ادب شدین اینکارا چیه؟؟

کاناتو:داریم بازی میکنیم

کارل:نیشتو ببند

کاناتو:اول شما

کارل:این بازیتونه؟؟..جمع کنید وقت خوابه..فردا اول صبح میرسیم میریم رستوران غذا میخوریم

لایتو:اما...

کارل:حرررررف نباشه..امروز تولدمه باید گوش کنید..حداقل برین تو اتاق

((همگی تو یه اتاق بودن))چپیدن توی اتاق و ....

سوبارو:راستی اون کی بود داشت درمورد مامانم حرف میزد؟؟بیاد تا حسابشو برسم

آیزوا:هرکی بوده خر نشده بیاد خودشو معرفی کنه..توهم حسابشو برسی..

سوبارو:اهاع..خودتو لو دادی...

یوری:نه نه نع...کاریش نداشته باش

سوبارو:تو دیگه چی میگی؟؟برو اونور هر دوتون رو بهم گره میزنماااا..گمشو اونوراحمق

آیزاوا:احمق؟؟

سوبارو:احمقه که با من درمیفته دیگه..

یوری:نخیرممم..حق نداری بامن اینطوری حرف بزنی...فکرکردی نمیتونم تو روت وایسم؟؟

بعد موهای سوبارو گرفت کشید با یه دستم یقه شو گرفت..

سوبارو:دختره جوگیر..ولم کن بیشعور..آآآآاااااااااااااا

کارل اومد تو اتاق:چتونه شماها؟؟عین خرمگس میفتین به جون هم؟؟

قیافه ها:

رجی:اجازه هست یه سوال بپرسم؟؟

کارل:

رجی:شما دخترا موقع دعوا چرا مو میکشین آخه؟؟

کو:چون اون لحضه طرف مقابل بی دفاعه................................هم قافیه نبود؟؟دلتم بخواد

رجی با انگشت تهدیدش کرد..

کو:

کارل:بتمرگین..

صفورا:ببخشید میشه من بیام پیش شما بتمرگم؟؟

کارل:من حال ندارم به یکی از این پسرا بگو بهت حال بدن..

صفورا:نـــــــــــــــه..منظورم چیز دیگه ای بود اگه پیش اینا بمونم دخلم اومده...

ساکورا:یوما بدو دوس دخترت از دست رررررررررفت..

یوما: من بهش اعتماد دارم...

لایتو:ایول باباااا

ملینا:من میخوام بخوابم...

بعد همگی کفه مرگشونو گذاشتن((البته ببخشیدا اینا اعصاب منم بهم ریختن))

اااا پارازیت توی؟؟خیلی وقته پیدا نبود...

((اره دیگه ... نبودم رفتم مسافرت یه چند وقت))

بعدا باهم حرف میزنیم جایی نری..وایسا داستان و واسه اینا بگم...

بچه ها ظرفیت پرشد


    
KANATO14 وزارت سحروجادو کــامـــنت()      


نمایش نظرات 1 تا 30

نمایش نظرات 1 تا 30