تبلیغات
❥⇜Dïąɓσℓïҡ Lσ√εŗş ♦Mσŗε Bℓσσđ✘ - (12) Lovers of evil ☪ More blood ❤

                               ❥⇜Dïąɓσℓïҡ Lσ√εŗş ♦Mσŗε Bℓσσđ✘            

(12) Lovers of evil ☪ More blood ❤
1394/05/2323:14  
سلام بچه ها خوبین؟؟
من خوبم..مثل گاهی وقتا..
قراره شخصیت های جدید بیان..
هورااااااااا...افراد زیادی نموندن...همه اومدن..فقط میمونه یه نفر..اونم بعد اینکه 
سفر اینا تموم بشه..
همین دیگه....برو ادامه..

در قسمت قبل دیدیم که سوبارو تعجب کردندی
سوبارو:چه عجب تو خندیدی!!!
ساکورا:به کسی نگیا..وگرنه میزنم دوشقت میکنم...
سوبارو:هه هه..ببین دیگ به دیگ میگه روت سیاه..باشه بابا ..
 تو اتاق پیش ایاتو  و رنا
رنا:باورت میشه کو همچین سوتی داد؟؟واقعا نمیدونست  یا میخواست شوخی کنه؟؟
آیاتو: کوئه دیگه من چه میدونم میخواسته خود نمایی کنه...
رنا:هه هه پسر بامزه ایه ازش خوشم اومد..
آیاتو:چی؟؟تو حق نداری از کسی دیگه ای خوشت بیاد..منظورم اینه که..تو...اون...
رنا:داری مشکوک میزنیا...
آیاتو:نه فقط دارم سوت میزنم
پیش ملینا و لایتو:
لایتو:چه جالب اتاق رو ببین یدونه تخت داره..خخخخ
ملینا:از عمد این کارو کردی!!
لایتو:به جون..این فرش..کار من نبود اتاق خالی این بالا نداشتن ماهم تا جای که میتونیم باید پیش هم باشیم..میدونی که اگه...
ملینا:باشه باشه..ولی من روی تخت میخوابم..ولی تو حق نداری بیای..میدونم چی تو سرته..
لایتو:چی توسرمه مغز توسرمه دیگه..
ملینا:خوب میپیچونی..ولی..به تمرین نیاز داری...مثل اینکه خیلی وقته با کسی نبودی..
لایتو:تو اولین کسی هستی که اینو به من میگه..تا حالا هیچکی دست رد نزده..مخصوصادر این مورد..
نزدیک ملینا شد..اونو انداخت رو تخت ((قربون ذهن منحرفت اتفاقی نمیفته نگران نباش))
لایتو:خیلی دوست دارم بدونم خونت چه مزه ایه...
ملینا:چــ...چی؟؟من...نه..نمیزارم..
لایتو:درد نداره..فقط جیغ نزن..دلم میخواد وقتی گردنت رو گاز میگیرم طعم شیرین خونت تو دهنم بپیچه بدون هیچ مقاومتی..حالا اروم باش..سعی کن تکون نخوری..
بعدم دندونای تیزش رو تو گردن ملینا فرو کرد و خونش میخورد
راوی:من بجاش دردم گرفت اخ..
ملینا:آ...آخ..د..یگه..نمیــ ...تونم..آآآییی.
رجی و تنشی:درحال راه رفتن توی راه رو
تنشی:پس...قراره یه جا هردومون بخوابیم نه؟؟
رجی:ههه..خب..اره دیگه..ایندفعه کسی مزاحممون نمیشه..
تنشی:چـــــــــــــــی؟؟منظورت چیه کسی مزاحم نمیشه؟؟
رجی:منظور خاصی ندارم .. بگذریم..دوست داری بیرون کمی بگردیم؟؟شاید خواستی چیزی بخری؟؟
تنشی:نه ممنون علاقه ی زیادی ندارم..یعنی بمونه برای بعد باشه؟؟
یهو ملینا از اتاق دوید بیرون:واییییییی کمک...لایتو..
تنشی:چیه..لایتو چش شده؟؟...........واااای..گردنت داره خون میاد!!
لایتو کلاهشو بالا گرفت و گفت:شرمنده..
رجی:توصیه میکنم با این اوضاع کنار بیای..تا وقتی که اینجایی....و تو بهتره که جلوی خودت رو بگیری..اینجا  خونه نیست..یکی ببینه میدونی چی میشه؟؟
لایتو:چی میشه؟؟فیلم میگیره دیگه..ما که تو اتاق بودیم..
رجی:باشه...هرچی برو درستش کن..فورا..زخمشو ببند
لایتو رفت زخم ملینا رو ببنده...بخاطر همین بردش توی حموم..
رجی یه لبخند ملایم زد:بریم اتاق یوما اینا ببینیم در چه حالن خرابکاری نکنن یه وقت..اخه میدونی صفورا سابقه داره..هه
بعد رجی رفت درو باز کرد...تنشی:چرا ایجا اینقدر تاریکه!!!
صفورا:نه نه نه به برق دست نزنین
رجی:چرا؟؟
یوما:بزار لباسامونو بپوشیم بعد
رجی:ببخشید مزاحم شدیما..
صفورا:نه نه نه یوما شوخی کرد میتونید برق رو روشن کنید..یا اصلا روشن نکنید شما که خون اشام هستی میتونی ببینی
رجی:بله خب..دارم میبینم..
تنشی قرمز شد:اِه...من ...ام..فکر کنم باید برم..
صفورا:نه بابا..با جادوی یخی لباسامون رو درست کردم..لازم نیست جایی برید..
سکوت
یوما:ااااااااااااه..شما چقدر منحرف هستید خب ما داشتیم واسه بیرون اماده میشدیم..خجالت میکشیدیم جلو همدیگه لباس عوض کنیم مشکلیه؟؟
رجی:دروغی بگو راه داشته باشه  یوما خان..اولا خون اشاما تو تاریکی میبینن دوما شما و چه به این کارا؟؟خجالت هه برو به یکی اینو بگو نشناستت..
یوما: سوتی دادم..
یهو کو اومد تو راهرو..:بچه ها بچه هااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
آیزاوا:چرا سروصدا راه انداختی خواب بودما؟؟
می:بیرون پارک آبی راه انداختن...
سوبارو:خب که چی؟؟
کو:علاوه بر اون خیلی چیزای دیگه هم هست..بیاین تا روز تموم نشده بریم اونجا خوش میگذره..
ایاتو:برو سر اصل مطلب
کو:بابام گفد...برن خوش بگذرونیـــــــــد
ایاتو:معلوم نیست دیگه چه نقشه ای تو کلشه..
کو:.مارو  با خودش اورده که خوش بگذرونیم بابا بیخیال..مشکلتون چیه؟؟

صفورا:حالا چرا پای اونو کشیدی وسط؟؟
ایاتو:آخه عزیز من  من پای اونو چه جوری بکشم وسط من

اگه برم پاشو بکشم که اون70کیلویی هست یهو ولو میشه

رو زمین جر میخوره بعدشم مجبور میشیم روی ویلچر

بنشونیمش..یهو سالن رفت رو هوا از این حرف ایاتو

تنشی:شما که میخواستین بیاین بیرون..
اریکا:ههههه راست میگه بچه ها طولش ندین راه بیفتین..
*************
خلاصه همگی رفتن اونجا یه کارناول بود یه بخشش پارک ابی یه بخشش فروشگاه که خیلی بزرگ بود جای عجیبی بود ..
آیزوا:خیلی قشنگه...
شو:من خوابم پرید...باورم نمیشه...دارم خواب میبینم؟؟
اریکا:جون من بریم خرید ... خوب شد پولامو اوردمااا..
کو رفت سوار یکی از اون سرسره های ابی کو روی سرسره سر خورد یکم که گذشت خورد روی نفر جلویی بدبخت گردنش شکست
نفر جلویی:برو کنار روانیییییی
کو:وااااااااااااییییی چه حالییییییییییی میدههههههههههههههههههههههههههههههههههه اااااااااااااااااااااااااااا هوووووووووووو هییییییییییییییییی تتتتتتتتتتتتتتمبببببببهههثثثثثثثثثثثثاااااااااااایییییییییییدددددددد
کو:اخیش ریدم به اب...هوی یارو کجایی؟؟
طرف از زیر اب اومد بیرون...با غضب نگاهش میکرد
کو:صورتت چرا این ریختی شده..انگار یه نفر با  کیسه برنج زده تو صورتت...رنده شدی گویا؟؟
طرف:چون وقتی داشتم از روی سرسره سر میخوردم تو پریدی روی من سر منم تو تمام اون مدت داشت روی سرسره سر میخورد اااایییی..همش تقصیر توئه..مزاحم من تورو میکشم...
یویی و صفورا و اریکا و ایزاوا و شو و ایاتو و رنا هم رفته بودن توی فروشگاه..
صفورا رفت بین لباسا و اونارو اندخت رو هوا از خوشحالی:هورا هورا لباس لباس..
فروشنده:لطفا اینجارو بهم نریزید خانوم
صفورا یهو:جیییییییییییییییییییییییغ
شو رفته بود تو قسمت وسایل خونه و روی تخت خوابیده بود
فروشنده اون بخش داشت از اونجا با یه مشتری رد میشد شو رو دید به مشتری گفت:ببین گفتم که تخت خوبیه....ببین ایشون چه زود خوابشون برده؟؟البته انواع بهتر از اینم داریم بیاید نشونتون بدم..
آیزوا:ای بابا شو کجا رفت یهو غیب شد!!!!!!!!!وای حالا من چطوری پیداش کنم؟؟
رفت که دنبال شو بگرده..
ساکورا وسوبارو هم همینطوری قدم میزدن..تو بخش بستنی فروشی..
سالن خیلی شلوغ بود..اونا پیش میز کناری که دوتا دخترو یه پسر روش نشسته بودن ..نشستن دیگه.داشتن حرف میزدن
رزالین:باورم نمیشه...اخه من چطوری تونستم وسیله به این مهمی رو جا بزارم؟؟
آویشه:بابا خودتو دست انداختیا..چه اشکالی د اره از صاحب هتل میپرسیم دیگه..
ساکورا رو به سوبارو:سوبارو حواست به من ایا؟؟دارم باتو حرف میزنماااااا
سوبارو:اینا دارن در مورد چی حرف میزنن؟؟
ساکورا:به ماچه؟؟
سوبارو:خب..اره حق باتوئه..گفتم شاید دنبال مبایل هستن..همونی که..
رزالین:شما دارین درمورد چی حرف میزنید؟؟گفتین مبایل؟؟
یهو در فروشگاه با صدای مهیبی منفجر شد
بووووووووومممممممم
ایاتو و رنا هم  جز افرادی بودن که نزدیک در رفت و امد داشتن
همه داشتن اینور اونور میدویدن و بعضی هاهم جیغ میکشیدن..




این قسمت تموم شد...
نظرات پست قبلی داستان خیلی زیاد بودش از همتون ممنونم
از این به بعد براتون هدیه میزارم..بخاطر این همه نظر...
منم برم تا دوبار ه نظر بارون نشدم..




    
KANATO14 وزارت سحروجادو کــامـــنت()      


نمایش نظرات 1 تا 30

نمایش نظرات 1 تا 30