تبلیغات
❥⇜Dïąɓσℓïҡ Lσ√εŗş ♦Mσŗε Bℓσσđ✘ - (13) Lovers of evil ☪ More blood ❤

                               ❥⇜Dïąɓσℓïҡ Lσ√εŗş ♦Mσŗε Bℓσσđ✘            

(13) Lovers of evil ☪ More blood ❤
1394/05/3121:49  
سلام ببخشید که طول کشید این قسمت طلسم شده بودش..
ههههه..ولی بالاخره رسید ادامه قسمت قبل بفرماییدادامه
چیزی تا فصل دوم نمونده
من فصل دوم رو خیلی بیشتر دوست دارم جالب هستش...

کو:لطفا... خواهش میکنم رحم کن...به پوست این هندونه رحم کن آزوسا..... ازت خواهش میکنم
آزوسا درحال خوردن آخرین قاچ های هندونه یا بهتر بگم پوست هندونه:تو دست از این کارات بر نمیداری نه؟؟مگه تو به اون بیچاره که روش سر خوردی رحم کردی هااا؟؟
پیشخدمت اونجا اومد و خواست پوست هندونه هارو ببره برگشت گفت:شما با پوستش کار ندارین دیگه ببرم؟؟
آزوسا:چرا بزارش میخوام باهاشون کاردستی درست کنم
پیشخدمت:
روکی:داداشمون هنرمنده دیگه
یوما دوید طرفشون:کت کورها کر هم شدین؟؟شما گوزن های بی شاخ و دم صدای انفجارو نشنیدین؟؟
کو:برادرم به موهات رحم کن...کدوم انفجار؟؟
آزوسا:خب تو چرا عصبانی میشی؟؟اینجا خیلی بزرگه صدایی نیومد که!!
یوما:آآآآآآآآآآآآآآآخه صفورا و بقیه اون تو بودن..مــ...
روکی:آروم باش دارن میان اتفاقا اونجارو نگاه؟؟
کسایی که توی فروشگاه بودن اومدن طرف یوما اینا
آزوسا:فکر کنم صفورا هست بقیه نیستن راوی لطفا دقت کن مثلا گوینده ای
یوما:چطوری بهش پی بردی؟؟
کو:اخه تنهایی داره میاد اینوری...
روکی:تنهایی به این نتیجه رسیدی؟؟
کو:نه شمام حظور داشتین
صفورا:چرا ذل زدین به من دخترای دیگه هم هستناااا
روکی:اما انفجار...
صفورا:اون چیزی نیست فکر کنم یه نفر لای در گیر کرده بود ترکیده بود...
کو:
آزوسا:
یوما:
روکی:جدی باش لطفا...بقیه کجان؟؟
صفورا اومد جیبش رو گشت انگار دنبال چیزی میگرده..بعد گفت:توی جیب من که نیستن
کو:آزوسا بلند شو ببین روشون ننشستی؟؟
آزوسا برادر: تو به حس لامسه ی من شک داری؟؟
کارل:بچه ها کم کم باید بریم خونه...
باقی هم یویی و اریکا و ایزاوا و شو و ایاتو و رنا اومدن به جمع پیوستن جز...تنشی رجی سوبارو کاناتو ساکورا لایتو ملینا 
یوما:باقی کدوم جهنمی رفتن؟؟
رنا:همین جهنم بقلی..دیواره جهنمه فرو ریخت اخه یه بمب کنارش بود که در بهشت مارو ترکوند
یویی:من فکر کردم یه نفرش کنار در گیر کرده..
آیزاوا:شو..تو اینجایی؟؟بیدار هستی؟؟
شو:پ ن پ توی خوابم دارم راه میرم ...
**********
رجی:نه..تو نباید بمیری...من بدون تو چیکار کنم؟؟خداحافظ عشقم خداحافظ ای فروشگاه خداحافظ ای لوله ی ترکیده خداحافظ ای...
این قسمت رو بلند شد و گفت که یکی از کارکنان گفت: آقا میشه پاتون رو از روی این میله بردارید؟؟
یکی دیگشون گفت:این چه فیلم هندیه که راه انداختی؟؟
ولی رجی به همشون بی اعتنا بود و حرفش رو میزد:خدا حافظ ای آسمان تاریک شب که الان روشنه...
بعد به ساعتش نگاه کردو گفت:البته 4 ساعت دیگه تاریک میشه
بعد دوباره سمت تنشی برگشت و دستش رو زیر سرش گرفت و گفت خداحافظ ای زندگی ...
بعد داد زد:بابا تو نباید بمیرییییییی
تنشی چشماش رو باز کرد و با فریاد گفت:من نمردم باکا..فقط در آرامشم..
رجی:پس چرا زودتر نگفتی؟؟بلند شید بریم خانوم تنشی سان...
می:شما اینجا چیکار میکنین؟؟رجی تو داشتی...
رجی:نه...بریم
مدیر کارکنان اومدتو صحنه:دزدی تو روز روشن؟؟نکنه بیان تو؟؟
اولی:با اون سیستم ها بعید میدونم مگر اینکه دینامیت بچسبونن به در!!
دومی:نمیتونستی کاری کنی که ضد انفجار باشه؟؟
اولی:نه اخه اینطوری هیجان انگیز نمیشد
*********
اریکا:بفرما نصفشون اومدن..فکر کنم لایتو ملینا خونه موندن...
کو یدوفعه که می رو دید دوید طرفش و پرید بغلش..
می:ای بابا برو اونورررر
**********
رزالین سوبارو و کاناتو و ساکورا آویشه و کلوس ((دوس پسر اویشه))نیم متر پرت شده بودن اونور
سوبارو بیشتر از همه آسیب دیده بود
آویشه:اهع اهع(سرفه)خاک رفته تو چشمام شما کجایین؟؟
رزالین:اااااااااااااااااااا(جیغ)
سوبارو رو دیده بود که زیر یه خروار گچ یا همون دیواره فرو ریخته گیر کرده بود
کلوس:چرا بلند نشدی؟؟
سوبارو:اخه پام شکسته
کلوس:نمیشد به اون پای خل و چلت بگی الان وقت شکستن نیست؟؟
آویشه:الان وقت نمک ریختنه؟؟
کلوس:چیه..میخوای فلفل بریزم روش؟؟
سوبارو:شما برید ماموریت رو تموم کنید...من همینجا میمونم..به پشت سرتون نگاه نکنید من چیزیم نمیشه
رزالین:تو دیگه خیلی پیاز داغش رو زیاد کردی...اینطوری پیش بریم یه غذای کامل دست کردیم با کارامون
کلوس:بیاید بلندش کنیم...قبل از اینکه اونطوری نگام کنید باید بگم اونطوری نگام نکنید کمر خودمم درد میکنه
*********
آیزاوا:نخیر مثل اینکه جدی جدی گم شدن...
رجی:راه خونه رو که بلدن ما برگردیم خودشون میان
شو:واقعا؟؟
رجی:چیه بلدی خودت بگو؟؟
شو:دستور دادی الان؟؟
روکی:حالا شماهم شوع نکنید رجی راست میگه..بیاین بریم خودشون بخوان میان دیگه..
*********
ساکورا:ای خدا کلوس..اونورررررر
کلوس:باشه باشه هولم نکنید 
ساکورا:اگه کارل بفهمه چی؟؟
رزالین کارل کیه؟؟
ساکورا:پدرشه ..سوبارو خیلی دوست داره اگه بفهمه خیلی ناراحت میشه..
سوبارو:خب یکم اخترامم بد نیستا دست کم بگو دونو کارل یا اقای کارل..
آویشه :سرشو نندازی
رزالین:حالا اومدین یه نفرو جابه جا کنید به کل درو دیوار کوبوندینش..فقط مونده به اون میله آب روی سقف هم بزنیدش
یهو لوله آب از سقف کنده شد افتاد روی سوبارو..
آیاتو دوان دوان به سمتشون اومد و گفت چیشده؟؟چی اون زیر قایم کردین؟؟
اویشه نیشخند زد و دستاشو برد پشتش و گفت:سوبارو ئو
آیاتو:صبر کن شما دوس دختراشین؟؟
کلوس:من هستماااا
آیاتو:تو دوستشی؟؟
رزالین:این حرفارو ول کن بیا این .... اینو از این زیر بیاریم بیرون پرس شد...
آیاتو:نه بابا اگه برادر من باشه فردا پا میشه پشتک میزنه ...گرچه در حالت عادی سالمم باشه فقط میشینه..
ساکورا:میگم رزالین تو اون تالار اندیشتو ببندی خیلی سنگین تری...
رزالین:خب ببین قبلش میزنه؟؟
آیاتو:فقط ضربه مغزی نشده باشه خوبه؟؟
رفت جلوی سوبارو...
آیاتو:سوبارو من کیم؟؟اسمم چیه منو میشناسی؟؟
کارل از راه دور داد زد:آیاااااااااتووووووو
ساکورا:از جاتون تکون نخورید تا سوبارو دیده نشه
کلوس:میمردی سرش رو میگرفتی؟؟
رزالین:من داشتم ادرس میدادم
ساکورا:وای که چقدرم به جایی نخورد...
ایاتو:مگه داشتین ماشین پارک میکردین؟؟
کارل:بچه هااااا صدامو میشنوین؟؟
ایاتو:بریم بریم دیگه داره ضایع میشه...دینامیته اینقدر قوی بود که پرتتون کرد اینجا؟؟
رفتن پیشش صف کشیدن
کارل:خب اینا..دوستاتون هستن ایشا...؟؟
رزالین:تازه اشناشده بودیم..ههه
کارل:شما سوبارو ئو ندیدین؟؟
اویشه:اره...
کلوس:اره دیدیمش
ایاتو:مگه میشه کسی اونو ندیده باشه؟؟مخصوصا وقتی داشته شوت میشده..درواقع منظورم اینه که داشته راه میرفته هه...همه دیدنش..
کارل:دارم میگم کجاس؟؟
ساکورا:دستش بند بود..اگه کارشو ول میکرد فروشگاهو سیل می برد
کلوس:آی ای ای کمرمممممم شکست من ...
رزالین:سوبارو هم که کلا خودش شکست..
کارل:چی؟؟...صبر کن اونی که زیر اون لوله هس پسر من نیست؟؟
ایاتو و کلوس اومدن جلوی چشماش و با نیشخند وایسادن که بیشتر از این متوجه نشه
ایاتو:نه پدرمن اون شاید کاسپلیه سوبارو باشه...
سوبارو که دادش به هوااااااااااا رفت
باقیش رو خودتون حدس بزنید
*************
بقیه داستان رو از زبان رنا بخونید
هوووووف از دست آیاتو و کاراش..هیچیش سرهم نیست..الانم رفت دنبال داداشش برنگشت اصلا
حوصله ام سر رفته...اخ بمیری سوبارو ..وای چی گفدم...یهو چند نفرو دیدم که سوباروئو عین جنازه گرفتن
سوباروووو!!...وای خدایااااااا چرا ازت پول نخواستم؟؟
هیچی دیگه با چندتا دوست جدید اشنا شدیم...سوبارو هم دو روز بعد خوب شدانگار نه انگار که له شده بود
اون یه هفته اتفاق خاصی نیفتاد همش مسخره بازی های کو و صفورا و ازوسا و صدای خندشون همه جارو پر کرده بود..
می و کو هم رابطشون بهتر شد
یوما هم که تغیری نکرد...فقط رابطش با صفورا به گا رفت...من و ایاتو هم بهم نزدیک تر شدیم
رجی و تنشی هم مثل همیشه بودن فقط بیشتر وقت میگذروندن...ماهم وسایل مدرسه رو خریدیم و برگشتیم عمارت...
زمان خیلی زود گذشت هفت جد و اباد کارل رو اوردیم جلو چشمش تا برگردیم...شوفه جای باحالی بود...هرکی بره دلش نمیخواد برگرده..هههههه...
ساکورا:واااااااای چقدر حرف میزنی بزار بخوابیم واااااااااااایییییی
رنا:دارم داستان تعریف میکنماااااا راوی رفته دست به اب بزار برگرده...ساکت میشم
شو:الان ساکت شو..
رنا:ای..خیله خب اروم تر میگم..اهم بله بچه ها...همین دیگه...ماهم توی مدرسه پسرا ثبت نام کردیم البته فکر کنم کلاسامون نیفته پیش هم بخاطر اختلاف سنی و خیلی چیزای دیگه...ببینم چی میشه...خلاصه دیگه خستتون نمیکنم راوی هم برنگشت پارازیت هم کلا فلنگ و بسته:/
ولی قسمت بعد میاد..اه راستی فراموش کردم بگم که....
راوی : آخییییش...برو برو خودم باقی داستان رو میگم...دستت درد نکنه...هووف هوه
رنا:یه دیقه واستا...
روای:نه دیگه من میخوام خبرو بدمممم برو اونور...افرین..خواستم بگم که این قسمت اخرین قسمت داستان بودش
الان خوشحالین نه؟؟
یوما:بگیرین بکپیـــــــــــــــــــــــــن یا میام دکور صورتتون رو بهم میریزمااااااا
رنا:برو خونتون بگیر بخواب دیگه برو پیش همسرت پارازیت برو دیگه..خودت میدونی یوما بدش نمیاد جای دماغت رو با گوشات عوض کنه...
رنا برگشت که بره تو رختخوابش که روبه روش یوما رو دید...
یوما:هی راوییی...دوست داری دماغت کدوم طرفی باشه؟؟
راوی:تا برنامه بعد..البته داستان دیگه نیست ولی هنوز بیوگرافی و مصاحبه ها هستن...شما رو به خدا میسپارم سایونارااااا

به پایان رسید این داستان حکایت همچجنان باقیست..
ممنون که داستانام رو خوندین..از همتو ن ممنونم..یه جشن تو راهه..درواقع با نفرات بعدی که مصاحبه میشه همزمان یه جشن میگیرم یعنی توی جشن یه مصاحبه میکنیم..خودمم نفهمیدم چی گفتم..وله له...
خدانگهداااااار...دوستون دارم




    
KANATO14 وزارت سحروجادو کــامـــنت()      


نمایش نظرات 1 تا 30

نمایش نظرات 1 تا 30