تبلیغات
❥⇜Dïąɓσℓïҡ Lσ√εŗş ♦Mσŗε Bℓσσđ✘ - مطالب دی 1394

                               ❥⇜Dïąɓσℓïҡ Lσ√εŗş ♦Mσŗε Bℓσσđ✘            

شب بخیر..
1394/10/817:56  

سه چیز را با احتیات بردار:

قدم- قلم -قسم

سه چیز را پاک نگه دار:

جسم -لباس - خیال

سه چیز را به کار بگیر:

عقل-همت-صبر

از سه چیز دوری کن:

افسوس-فریاد-نفرین

سه چیز را آلوده نکن:

قلب- زبان-چشم

سه چیز را هرگز فراموش نکن:

خدا-مرگ -دوست




    
KANATO14 وزارت سحروجادو کــامـــنت()      


بازم شیطونی های مایکی!!
1394/10/817:34  

وااااای چه خوشگل شده راف...

راف:خفه شو..کی این عکس رو گرفته؟؟
صفورا:من دیگه..
راف:پس استاد کجا بود؟؟
صفورا:رفته بود دست به آب
مایکی:یعنی چی؟؟
راف:خــ...
دانی پرید وسط حرفشون:یعنی رفته دستاشو بشوره دیگه
حالا قیافه ی من و را ف و لئو:
قیافه ی استاد:
قیافه ی پارازیت:....((پارازیت که قیافه نداره))
قیافه ی دانی:
سازنده انیمیشن لاکپشتهای نینجای نوجوان جهش یافته:




    
KANATO14 وزارت سحروجادو کــامـــنت()      


اگه مبایلت گم بشه..
1394/10/817:25  
سلام خوشگلا..آنلاین هستین؟؟
اخه واستون یه چیزی اپ کردم..یک نوع نظر سنجی هستش
تو این شرکت نکردین اشکالین داره  ولی تو او نیکی حتما بشرکتین
راستی بخش چت و سرگرمی رو برداشتم از پست ثابت گذاشتمش توی ستون سمت راست با عکس لایتو
اون پایینه..دیگه بگردید پیداش میکنید
همه ی امکانات رو برداشتم از پست ثابت ولی توی ستون با اسم صفحات جانبی همممممشون هست

    
KANATO14 وزارت سحروجادو کــامـــنت()      


❣فــلاتــرشایـــ❣
1394/10/714:59  
با سلامی مجدد آپ کردم از فلاترشای براتون .. وب داره روند جدیدی پیدا میکنه
و تغیرات چشمگیری ایجاد میشه که مطمئنم خوشتون میاد ..
همچنین مطالب جدید و خارج از انیمه ی عاشقان شیطانی خون بیشتر گذاشته میشه((ولی نه هر چیزی فقط مطالب خوشگل))
خوبه اسمش باخودشه..و بایدم باشه چون خیلی خجالتی دیگه.هههه..من فقط رنگین کمان و پینکی پای رو بینشون دوست دارم

    
KANATO14 وزارت سحروجادو کــامـــنت()      


پونی ویل
1394/10/714:50  
پونی ویل پونی ها من این کارتون رو خیلی دوست دارم البته فقط در حد نگاه تلوزیون زیاد نمیبینم ولی اگه اینو پخش کنه حتما نگاه میکنم
اینم یه عکس از یه جا ور داشتم که شما هم ببینین وبش خیلی قشنگه حتما برین تو لینکا هست


اینم راستی ذکر منبع تایادم نرفته

    
KANATO14 وزارت سحروجادو کــامـــنت()      


لاکی ها
1394/10/713:53  
آروم باشین خون سردیتون رو حفظ کنین

    
KANATO14 وزارت سحروجادو کــامـــنت()      


لاکپشت های نینجا
1394/10/622:28  
لاکپشت های نینجا
شاید قدیمیه شاید تکراریه اما..فراموش شدنی نیست
چون خاطراتی دارم که با باقی چیزها ندارم
خیلی چیز ها هم یاد گرفتم چون عمقی نگاه کردم ولی شما شاید به چشم یه کارتون دیده باشیدش
اما یه چیزی بیشتر از انیمیشن..
خب نیوشا جان منظورت فضای سایبری بود دیگه؟؟اینجا هم فضای سایبریه 
حالا بیا دنبال بیت های اطلاعاتی استاد بگردیم قشنگ بید ولی نه؟؟

لاکی ها
    
KANATO14 وزارت سحروجادو کــامـــنت()      


عنوان بی عنوان
1394/10/523:26  
بچه ها...بالاخره تموم شد.تموم تموم. 2 سال باهم بودن کم نیست هاااا.یکم فکر کنید.یکم. بریم به 2 سال پیش؟روز اولی که هم رو دیدیم.اصلا یادتون میاد؟خواهش میکنم لااقل اون روز اول رو یادتون نره.من که وقتی اول دیدم غیر از من یه جادوگر دیگه هم  هست،یکم شاکی شدم ولی یلدا((حالا اینجا به یه اسم دیگه نظر میده من نمیخوام هویتش فاش بشه)) بهت بر نخوره!من اون روز اول رو میگم. الان واقعا عاشقتم
قالب واسه این عوض شد که نظر سنجی شرکت کنید دیگه خسته شدم نمیدونم اینجارو چیکارش کنم

    
KANATO14 وزارت سحروجادو کــامـــنت()      


ببینید بوسه ی عشقتون چطوریه؟؟
1394/10/513:43  

نگی وبم هیچی نداره علاوه برعکس که همه وبا دارن خیلی چیزای دیگه هم هست از تو ارشیو موضوعات میتونی ببینی
من هم امکانات گذاشتم هم وبو تزئین کردم هم مسابقه گذاشتم من حتی چک میکنم نویسند ها تنظیمات و درست انجام داده باشن من تا حد ممکن سعی میکنم غلط املایی هم حتی نندازم و......
اینم یه پست معمولی نیستش فقط متن و عکس باشه یه پست خاصه نه بخاطر موضوعش بلکه بخاطر متفاوت بودنش
ولی باید بری ادامه ی مطلب یاه یاه یاه

KANATO14 وزارت سحروجادو کــامـــنت()      


ویراش_سرگرمی
1394/10/315:18  
بچه ها خبر خبر.. یه وقت به بخش مسابقه سرنزنین
گرچه هنو غیر فعاله..
ولی یه چیزی..اینو خودم درستش کردم اینو تا اخر میخونید زیاد نیست نصف یه داستانه که باقیشو خودتون  به سلیقه خودتون ادامه میدیدن
لازم نیست خیلی کوتاه یا خیلی طولانی باشه..هرچقدر تونستین..
ولی انجام دادنش خالی از لطف نیست چون نشستم این همه داستان نوشتم تزئینش کردم و...
مطمئنم پشیمون نمیشید..این با هر مسابقه داستان نویسی فرق میکنه..
خیلی هم سادس فقط یادتون نره ادامه ی این داستان که نوشتین تو نظر خصوصی ارسال کنید.(البته اااااااااگه خواسیت شرکت کنین).اخه میخوام خلاقیت تون رو ببینم
اگه سوالی دارید بپرسید ضمنا کپی ممنوع
برای دانلود ادامه مطلب برین..ههه حالا میگی هم باید دانلود کنیم هم ادامه مطلب بریم؟؟
حالا یه بار یه کاری کردم..شما دیگه زحمتشو بکشین..باتشکر..

KANATO14 وزارت سحروجادو کــامـــنت()      


داستان مرگ
1394/10/122:04  

گفت : یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه

 گفتم :چشم، اگه جوابشو بدونم، خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم

 گفت: دارم میمیرم

 گفتم: یعنی چی؟

 گفت: یعنی دارم میمیرم دیگه

 گفتم: دکتر دیگه ای، خارج از کشور؟

 گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاری نمیشه کرد

 گفتم: خدا کریمه، انشالله که بهت سلامتی میده

 با تعجب نگاه کرد و گفت: یعنی اگه من بمیرم، خدا کریم نیست؟

 فهمیدم آدم فهمیده ایه و نمیشه سرش رو شیره مالید

 گفتم: راست میگی، حالا سوالت چیه؟



KANATO14 وزارت سحروجادو کــامـــنت()      


شب بخیر
1394/10/121:53  
سلامممممم سلامممممم  بله ایدن دوباره وارد میشود در حالی که انگار بقیه نویسنده ها خواب تشریف دارن  !!!!!!!!

کجایید شماها؟

امروز دوباره کلی گشتم واستون عکسای باحال پیدا کردم ....  رفتید مدرسه دیگه تحریم و این حرفااااااا

خب منم عکسارو نمیزارم..شوخی کردم میزارم

فعلا که شبه و یه اپ مخصوص شب داریمممم..یعنی براتون قصه اومدم بگم..تاخوابای خوب ببینید

این داستان رو دوستم برام تعریف کرده و قسم می‌خورد که واقعیه: 
دوستم تعریف می‌کرد که
 یک شب موقع برگشتن از ده پدری تو شمال طرف اردبیل، جای این که از جاده اصلی بیاد، یاد باباش افتاده که می گفت؛ جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد میشه! 

این‌طوری تعریف می‌کنه: من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی، ٢٠ کیلومتر از جاده دور شده بودم که یهو ماشینم خاموش شد و هر کاری کردم روشن نمیشد. 
وسط جنگل، داره شب میشه، نم بارون هم گرفت. اومدم بیرون یکمی با موتور ور رفتم دیدم نه می‌بینم، نه از موتور ماشین سر در می‌ارم

راه افتادم تو دل جنگل، راست جاده خاکی رو گرفتم و مسیرم رو ادامه دادم. دیگه بارون حسابی تند شده بود. 

با یه صدایی برگشتم،
 دیدم یه ماشین خیلی آرام و بی‌صدا بغل دستم وایساد. من هم بی‌معطلی پریدم توش. 

این قدر خیس شده بودم که به فکر این که توی ماشینو نیگا کنم هم نبودم. وقتی روی صندلی عقب جا گرفتم، سرم رو آوردم بالا واسه تشکر، دیدم هیشکی پشت فرمون و صندلی جلو نیست!!! 

خیلی ترسیدم. داشتم به خودم می‌اومدم که ماشین یهو همون طور بی‌صدا راه افتاد. 
هنوز خودم رو جفت و جور نکرده بودم که تو یه نور رعد و برق دیدم یه پیچ جلومونه! 

تمام تنم یخ کرده بود. نمی‌تونستم حتی جیغ بکشم. ماشین هم همین طور داشت می‌رفت طرف دره. 

تو لحظه‌های آخر خودم رو به خدا این قدر نزدیک دیدم که بابا بزرگ خدا بیامرزم اومد جلو چشمم. 

تو لحظه‌های آخر، یه دست از بیرون پنجره، اومد تو و فرمون رو چرخوند به سمت جاده. 

نفهمیدم چه مدت گذشت تا به خودم اومدم. ولی هر دفعه که ماشین به سمت دره یا کوه می‌رفت، یه دست می‌اومد و فرمون رو می‌پیچوند. 

از دور یه نوری رو دیدم و حتی یک ثانیه هم تردید به خودم راه ندادم. در رو باز کردم و خودم رو انداختم بیرون. این قدر تند می‌دویدم که هوا کم آورده بودم. 

دویدم به سمت آبادی که نور ازش می‌اومد. رفتم توی قهوه خونه و ولو شدم رو زمین، بعد از این که به هوش اومدم جریان رو تعریف کردم. 
وقتی تموم شد، تا چند ثانیه همه ساکت بودند، یهو در قهوه خونه باز شد و دو نفر خیس اومدن تو، 
یکیشون داد زد: ممد نیگا! این همون احمقیه که وقتی ما داشتیم ماشینو هل می‎دادیم سوار ماشین ما شده بود.


    
KANATO14 وزارت سحروجادو کــامـــنت()      


 صفحه هــا:1 2