تبلیغات
❥⇜Dïąɓσℓïҡ Lσ√εŗş ♦Mσŗε Bℓσσđ✘ - مطالب ♡♥♡داستانها و رمان ها♡♥♡

                               ❥⇜Dïąɓσℓïҡ Lσ√εŗş ♦Mσŗε Bℓσσđ✘            

پسرای نسبتا بد پارت اول
1396/05/2213:53  

لایتو :نه برادر من نمیشه اینطوری ترسوندشون

ایاتو:اگه بلدی خودت بترسون

لایتو یه نگاه مکش مرگ من به دخترا کرد یکی از بیرون اومد

تو و به خطاب به لایتو گفت:این عشق منه و بعد خواست ببرتش زورش

نرسید چند نفر دیگه از بیرون اومدن بردنش

!!شو:بردنش

همونطور که خوابیده بود و یه دستش زیر سرش بود

با دست دیگش به طرف خروجی اشاره کرد

رجی:یه نون خور کم تر

کاناتو:داداشمونو جلو چشممون بردن

سوبارو:ایاتو توکه سر پایی، چرا چهارتا دخترو نگرفتیشون لایتو رو نبرن؟

ایاتو:باشه

بهت زده بود و هل شد خواست دنبالشون بره که به حالت همیشگیش برگش گفت: خودتم سر پایی

سولارو با ارامش و البته نیشخند:نه اگه من برم دعوا میشه خودت برو

ایاتو پوزخند زد:ترسو

... دنبال دخترا دوید رفت

این داستان ممکنه ادامه داشته باشه راوی جان


خون اشام های کشور ژاپن
    
KANATO14 وزارت سحروجادو کــامـــنت()      


☆☆یه سوال؟؟؟☆☆
1394/11/2616:32  
سلام عشقولا

چطور  مطورید

دلم براتون تنگ شده بود

مخصوصا برای آجی گلم صفورا

درزمن یه عذرخواهیم بهش بدهکارم به خاطر اینکه چند روز نبودم
معذرت
آیاتو:سلام خوشگلا
من:دوباره تو اومدی لوبیا چیتی
آیاتو:آه سلام گوریل
من:
آیاتو:هه دلم برای اون صورت گوریلیت تنگ شده بود
من:فکر کنم دلت برای مشتامم تنگ شده
آیاتو:چیش نه ممنون ترجیح می دم که برم
من:
خوب بلاخره این آیاتوی رو عصابم رفت 
بچه ها یه سوال

دوست دارید که داستان 
من و آیاتو همکاری می کنیم!!!
رو ادامش بدم یا نه؟؟؟

نظررررررررر 

    
..::Sakamaki Subaru::.. کــامـــنت()      


BIOODY MOON قسمت 1
1394/11/1515:38  
درود بیکران 
اینم از قسمت اول بخونید حالشو ببرید کاری از گروه پنج نفره ما درسته دخترای داستان واقعی و رفیقای شفیق بنده ان

Tiana Sakamaki Uchiha کــامـــنت()      


داستان مرگ
1394/10/122:04  

گفت : یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه

 گفتم :چشم، اگه جوابشو بدونم، خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم

 گفت: دارم میمیرم

 گفتم: یعنی چی؟

 گفت: یعنی دارم میمیرم دیگه

 گفتم: دکتر دیگه ای، خارج از کشور؟

 گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاری نمیشه کرد

 گفتم: خدا کریمه، انشالله که بهت سلامتی میده

 با تعجب نگاه کرد و گفت: یعنی اگه من بمیرم، خدا کریم نیست؟

 فهمیدم آدم فهمیده ایه و نمیشه سرش رو شیره مالید

 گفتم: راست میگی، حالا سوالت چیه؟



KANATO14 وزارت سحروجادو کــامـــنت()      


شب بخیر
1394/10/121:53  
سلامممممم سلامممممم  بله ایدن دوباره وارد میشود در حالی که انگار بقیه نویسنده ها خواب تشریف دارن  !!!!!!!!

کجایید شماها؟

امروز دوباره کلی گشتم واستون عکسای باحال پیدا کردم ....  رفتید مدرسه دیگه تحریم و این حرفااااااا

خب منم عکسارو نمیزارم..شوخی کردم میزارم

فعلا که شبه و یه اپ مخصوص شب داریمممم..یعنی براتون قصه اومدم بگم..تاخوابای خوب ببینید

این داستان رو دوستم برام تعریف کرده و قسم می‌خورد که واقعیه: 
دوستم تعریف می‌کرد که
 یک شب موقع برگشتن از ده پدری تو شمال طرف اردبیل، جای این که از جاده اصلی بیاد، یاد باباش افتاده که می گفت؛ جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد میشه! 

این‌طوری تعریف می‌کنه: من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی، ٢٠ کیلومتر از جاده دور شده بودم که یهو ماشینم خاموش شد و هر کاری کردم روشن نمیشد. 
وسط جنگل، داره شب میشه، نم بارون هم گرفت. اومدم بیرون یکمی با موتور ور رفتم دیدم نه می‌بینم، نه از موتور ماشین سر در می‌ارم

راه افتادم تو دل جنگل، راست جاده خاکی رو گرفتم و مسیرم رو ادامه دادم. دیگه بارون حسابی تند شده بود. 

با یه صدایی برگشتم،
 دیدم یه ماشین خیلی آرام و بی‌صدا بغل دستم وایساد. من هم بی‌معطلی پریدم توش. 

این قدر خیس شده بودم که به فکر این که توی ماشینو نیگا کنم هم نبودم. وقتی روی صندلی عقب جا گرفتم، سرم رو آوردم بالا واسه تشکر، دیدم هیشکی پشت فرمون و صندلی جلو نیست!!! 

خیلی ترسیدم. داشتم به خودم می‌اومدم که ماشین یهو همون طور بی‌صدا راه افتاد. 
هنوز خودم رو جفت و جور نکرده بودم که تو یه نور رعد و برق دیدم یه پیچ جلومونه! 

تمام تنم یخ کرده بود. نمی‌تونستم حتی جیغ بکشم. ماشین هم همین طور داشت می‌رفت طرف دره. 

تو لحظه‌های آخر خودم رو به خدا این قدر نزدیک دیدم که بابا بزرگ خدا بیامرزم اومد جلو چشمم. 

تو لحظه‌های آخر، یه دست از بیرون پنجره، اومد تو و فرمون رو چرخوند به سمت جاده. 

نفهمیدم چه مدت گذشت تا به خودم اومدم. ولی هر دفعه که ماشین به سمت دره یا کوه می‌رفت، یه دست می‌اومد و فرمون رو می‌پیچوند. 

از دور یه نوری رو دیدم و حتی یک ثانیه هم تردید به خودم راه ندادم. در رو باز کردم و خودم رو انداختم بیرون. این قدر تند می‌دویدم که هوا کم آورده بودم. 

دویدم به سمت آبادی که نور ازش می‌اومد. رفتم توی قهوه خونه و ولو شدم رو زمین، بعد از این که به هوش اومدم جریان رو تعریف کردم. 
وقتی تموم شد، تا چند ثانیه همه ساکت بودند، یهو در قهوه خونه باز شد و دو نفر خیس اومدن تو، 
یکیشون داد زد: ممد نیگا! این همون احمقیه که وقتی ما داشتیم ماشینو هل می‎دادیم سوار ماشین ما شده بود.


    
KANATO14 وزارت سحروجادو کــامـــنت()      


یویی و شو
1394/09/1721:01  
الیسا: شووو
شو : ZZz...
الیسا: شــــوووووو
شو: ZZz...
الیسا: ای وای کــــــــرم!!!
راوی:شو دو متر پرید هوا
شو: کو؟؟ ها؟؟ کی؟ کجاس؟؟
الیسا: خوبه این روش جواب داد! بگو ببینم این عکسه چیه؟؟؟؟
شو: کدوم عکس؟
الیسا: این پایین
شو: اها با یویی رفته بودم گر... د..ش
الیسا: تو خیلی بی جاااا کردی وایستا ببینم
راوی:خب اینا در حال دعوا هستن:|
الیسا اصلا اعصاب نداره:|
الانه که شو رو خفه کنه:|
اما شک دارم خفه اش کنه آخه دوستش داره:|
الیسا: تو به زور با من میای بیرون بعد با این دختره هویج... ( در حال پرت کردن گلدان به سمت یویی:| )
راوی: یکی اینو بگیره! آقا آبقند لطفا!!
خب خوانندگان گرامی با نظر هاتون مارو همراهی کنید..
الان اصلا وضعیت خوبی نیست الیسا افتاده دنبال یویی:| 
فعلا خدانگهدار

    
.::†Elɪsά†::. کــامـــنت()      


داستان✿zikzin Love✿ "قسمت 4"
1394/09/716:14  
سلام سلام سلام

اینم از قسمت چهارم

..::Sakamaki Subaru::.. کــامـــنت()      


داستان✿zikzin Love✿ "قسمت 3"
1394/08/1723:09  
سلام بر همگی

بفرمایید اینم از قسمت سوم

امیدوارم خوشتون بیاد

خوب زود باش برو ادامه دیگه


..::Sakamaki Subaru::.. کــامـــنت()      


دست نوشته: من همینم که هستم
1394/08/1411:56  
نه لیلی و مجنون 

نه شیرین و فرهاد

نه رومئو و ژولیت

ما خودمون یه داستان تازه ایم

صفورا و لایتو

یه داستان عاشقانه از زندگی دو خون آشام بت پایر

همونطور که ما جاودانه ایم عشقمون هم جاودانه میمونه

مهم نیست چقدر از همدیگه دور باشیم مهم اینه که دلامون پیش همدیگه اس
و این نشون میده عشقمون بی بهانه اس و هیچ بهانه ای برای جدا بودن ما نیست
عشق همه جور و همه رنگه به هر شکلی قشنگه
یادتون باشه مهم نیتـــه نه هیچ چیز دیگه..


    
KANATO14 وزارت سحروجادو کــامـــنت()      


داستان✿zikzin Love✿ "قسمت 2"
1394/08/1319:16  
سیلام

چطور مطورید??

بفرمایید اینم از
قسمت دوم

که دریا زحمتش و کشید و منم براتون گزاشتمش

خوب چرا وایستادید

زود باشید برید ادامه



..::Sakamaki Subaru::.. کــامـــنت()      


داستان✿zikzin Love✿ "قسمت 1"
1394/08/712:16  
سلام سلام سلام

خوب امروز براتون یه داستان باحال آوردم

این داستان و یکی از دوستان که اسمش دریاست نوشته

و از من خاسته که این داستانش و برای شما بزارم

فعلا فقط اولاش و و براتون میزارم

خوب چرا وایستادید 

برید ادامه دیگه


..::Sakamaki Subaru::.. کــامـــنت()      


من و آیاتو همکاری می کنیم!!!!! قسمت اول
1394/08/521:58  
سیلام چطور مطورید

آیاتو:من که داغون به خاطر مدرسه ها

من:حالا ما یه بار ما نخواستیم اسمی از مدرسه بیاریم این زد حال آورد

آیاتو:مگه دروغ میگم

من:نه ولی لطف کن دفعه بعد زد حال نزن

سوبارو:چی شده دوباره چرا دوباره شما ها بهم پریدید

من:از آیاتو عزیز و رو مخ برو بپرس

سوبارو:باز چیکار کردی خنگول

آیاتو:اه اینم که هی شلوغش میکنه ما که رفتیم

سوبارو:زود تر برو حال ندارم ریختت و ببینم

آیاتو:آهان راستی یه چیزی و یادم رفت بگم

من:چی

آیاتو:لطفا دیگه پیش اون معلم خل و چل نریم

من:فکرشو بکن که من یه درصد برم

خوب چرا وایستادید زود باشید برید ادامه

..::Sakamaki Subaru::.. کــامـــنت()      


دعوای منو رجی
1394/08/417:48  
سلام

امروز براتون یه داستان اوردم

این اولین داستانمه پس اگه بد بود معذرت میخوام

برین ادامه مطلب تا ببینین

اگه مشکلی داشتم توی نظرات بهم بگین که درستش کنم

فعلا...

cure twinkle کــامـــنت()      


خوابیدن در کلاس درس!!
1394/07/2314:20  
سلام سلام سلام

اوفففففففففففففف

دیروز عجب روزی بود

یعنی دارم میمیرم

امتحانا که اصلا تمومی نداره

درس دادنای معلمامونم که اصلا بدرد نمیخوره

آخه هیچی ازش نمیفهمیم

عوضش دیروز یه اتفاق باحال افتاد


رفتیم سر کلاس ریاضی معلمم اومده بود

داشت درس میداد

هیچی من خوابم میومد و چشامم باز نمی شد

معلممون همینجوری داشت درس میداد که من خوابم برد مثل شو

بعد از دو سه دیقه یکی از بچه ها فهمید و نامرد می خواست من و لو بده

هیچی اومد اینجوری کرد

خانم اجازه

خانم:بله

دانشفر خوابیده

خانم هیچ عکسل عملی نشون نداد و گفت:ایبی نداره این یه بارو بزار بخواب

خانم یعنی چی اون بخواب اونوقت ما بیدار

خانم:می خوایی به توهم یه کمی استراحت بدم عزیزم آهان شاید گشنتم باشه می خوایی بهت پیتزا بدم با این نمره های یک و دوت

دیگه حتی توی اون زنگ صداشم در نیومد

آخه دستش رو شده بود دیگه

هیچی وقتی زنگ خورد هی با عصبانیت بهم نگاه میکرد


 وا روکی تو اینجا چیکار می کنی

روکی:اومدم ازت امتحان بگیرم

من:ببخشید بچه ها الان فقط وقت فرار پس ال فرار

روکی:وایسا ببنم کجا با این عجله

    
..::Sakamaki Subaru::.. کــامـــنت()